از میان زباله ها پارت ۱۸
از میان زباله ها پارت ۱۸
یک ساعتی بود که همه دور هم نشسته بودن و از سیاست و اب و هوا گرفته تا قیمت مرغ و گوشت و برنج و پوشاک و هرچیز دیگه ای که میشد راجع بهش حرف زد صحبت میکردن بجز اون چیزی که بخاطرش جمع شده بودن اشکان ساکت نشسته بود و با استرس پاهاشو تکون میداد و به حرف ها و شوخی های بیمزه نوید که ی ریز تو گوشش پچ میزد گوش میداد و حرص میخورد که بلاخره الهه دلش بحال برادرش سوخت و با چشم و ابرو به اقاجون اشاره کرد که دیگه بسه و بره سر اصل مطلب و بلاخره با حرف اقاجون جلسه شروع شد:
داداش گیتی جان نمیاد ما ببینیمش؟
با اشاره ی عمو صدای زنعمو بلند شد:
گیتی مادر ی چایی میاری؟
چند دقیقه بعد گیتی با یک چادر گلدار سفید و یک سینی چایی وارد شد اشکان سرشو که تا اون لحظه پاین بود بلند کرد و با دیدنش لبخندی گوشه ی لبش نشست اون روز فکر میکرد داره به بهترین ارزوش میرسه اما کی میدونست زندگی چه خوابی براش دیده با نشستن گیتی مجلس شکل رسمی بخودش گرفت و صحبت های اصلی شروع شد و همونطور که انتظار میرفت همه چیز به خوبی تموم شد اون شب اشکان و خونواده اش خوشحال و راضی بودن اما ی گوشه ی دیگه از این شهر کسی نفس میکشید که راضی نبود و دنبال راهی برای عذا کردن این شادی میگشت تا صبح تو اتاقش راه رفت و حرص خورد و فکر کرد تا شاید بتونه این عیش رو عذا کنه ولی وقتی عشق سر راه ادم باشه با هیچ نیرویی نمیتونه از پسش بربیاد اما اون باید کاری میکرد باید غرور له شده اشو پس میگرفت باید خودش روثابت میکرد باید به همه میفهموند که کسی نباید احساساتش رو به بازی بگیره باید کاری میکرد که بفهمن در افتادن باهاش عاقبت خوبی نداره تصمیمش رو گرفته بود این عروسی سر نمیگرفت حتی بقیمت الوده شدن دستش بخون یکی از اون دو نفر و کسی چه میدونست موفق میشه یا نه؟ #از_میان_زباله_ها
یک ساعتی بود که همه دور هم نشسته بودن و از سیاست و اب و هوا گرفته تا قیمت مرغ و گوشت و برنج و پوشاک و هرچیز دیگه ای که میشد راجع بهش حرف زد صحبت میکردن بجز اون چیزی که بخاطرش جمع شده بودن اشکان ساکت نشسته بود و با استرس پاهاشو تکون میداد و به حرف ها و شوخی های بیمزه نوید که ی ریز تو گوشش پچ میزد گوش میداد و حرص میخورد که بلاخره الهه دلش بحال برادرش سوخت و با چشم و ابرو به اقاجون اشاره کرد که دیگه بسه و بره سر اصل مطلب و بلاخره با حرف اقاجون جلسه شروع شد:
داداش گیتی جان نمیاد ما ببینیمش؟
با اشاره ی عمو صدای زنعمو بلند شد:
گیتی مادر ی چایی میاری؟
چند دقیقه بعد گیتی با یک چادر گلدار سفید و یک سینی چایی وارد شد اشکان سرشو که تا اون لحظه پاین بود بلند کرد و با دیدنش لبخندی گوشه ی لبش نشست اون روز فکر میکرد داره به بهترین ارزوش میرسه اما کی میدونست زندگی چه خوابی براش دیده با نشستن گیتی مجلس شکل رسمی بخودش گرفت و صحبت های اصلی شروع شد و همونطور که انتظار میرفت همه چیز به خوبی تموم شد اون شب اشکان و خونواده اش خوشحال و راضی بودن اما ی گوشه ی دیگه از این شهر کسی نفس میکشید که راضی نبود و دنبال راهی برای عذا کردن این شادی میگشت تا صبح تو اتاقش راه رفت و حرص خورد و فکر کرد تا شاید بتونه این عیش رو عذا کنه ولی وقتی عشق سر راه ادم باشه با هیچ نیرویی نمیتونه از پسش بربیاد اما اون باید کاری میکرد باید غرور له شده اشو پس میگرفت باید خودش روثابت میکرد باید به همه میفهموند که کسی نباید احساساتش رو به بازی بگیره باید کاری میکرد که بفهمن در افتادن باهاش عاقبت خوبی نداره تصمیمش رو گرفته بود این عروسی سر نمیگرفت حتی بقیمت الوده شدن دستش بخون یکی از اون دو نفر و کسی چه میدونست موفق میشه یا نه؟ #از_میان_زباله_ها
- ۵.۸k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط