پارت شیش
پارت شیش
پشت در، کسی منتظرم بود
آرینا چند قدم عقب رفت.
ضربان قلبش هنوز آرام نشده بود.
نگاهش بین آینه و درِ اتاق میچرخید.
مرد ناپدید شده بود...
انگار هیچوقت آنجا نبوده است.
اما حس نگاهش...
هنوز روی پوست آرینا سنگینی میکرد.
با دست لرزان، پارچهی سفید را دوباره روی آینه انداخت.
نمیخواست حتی یک ثانیهی دیگر به آن نگاه کند.
همین که برگشت تا از اتاق خارج شود...
صدایی از پشت سرش آمد.
صدایی آرام...
«...آرینا.»
پاهایش همانجا میخکوب شد.
تمام موهای تنش سیخ کشید.
اسمش را صدا زده بود.
نه مامانش اینجا بود...
نه بابایش...
پس چه کسی اسمش را میدانست؟
آرام برگشت.
پارچه هنوز روی آینه بود.
هیچچیز تکان نخورده بود.
چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
بعد با عجله از اتاق بیرون دوید.
در را محکم بست.
این بار خودش قفلش کرد.
---
وقتی به اتاقش رسید، گوشیاش را برداشت.
اولین کاری که کرد، تماس با مادرش بود.
«شماره موردنظر در دسترس نمیباشد...»
تماس دوم...
پدرش.
همان پیام.
آرینا با عصبانیت گوشی را روی تخت انداخت.
«چرا هیچکس جواب نمیده...؟»
همان لحظه، صفحهی گوشی خودش روشن شد.
بدون اینکه کسی به آن دست بزند.
یک پیام ناشناس.
فرستنده هیچ شمارهای نداشت.
فقط نوشته شده بود:
Unknown.
با تردید پیام را باز کرد.
داخلش فقط یک جمله بود.
"Don't trust the mirrors."
«به آینهها اعتماد نکن.»
نفسش بند آمد.
با عجله از روی تخت بلند شد.
نگاهش بیاختیار به آینهی اتاقش افتاد.
آینه...
که چند لحظه پیش خالی بود...
حالا تصویر اتاق را نشان نمیداد.
در انعکاس آینه...
کسی پشت سر آرینا ایستاده بود.
قدبلند.
با لباس مشکی.
صورتش هنوز در تاریکی پنهان بود.
آرینا با وحشت برگشت.
...
هیچکس آنجا نبود.
اما وقتی دوباره به آینه نگاه کرد...
آن مرد آرام دستش را بالا آورد...
و با انگشت به سمت پنجره اشاره کرد.
آرینا نفسش را حبس کرد.
با ترس به سمت پنجره برگشت.
پردهها آرام تکان میخوردند.
و درست پشت شیشه...
دو چشم، در تاریکی، خیره به او نگاه میکردند.
((پایان پازات شیش))
اگر لایک به ۳0 و بازنشر ۵ تا و کامنت ۱0 باشهذپارت میزارم لطفا نگید بعدی بگید بنظرتون قراره چه اتفاقی بیوفته اینا🩵🩷
اگر میتونید زوری نیست 🩷🩵
پشت در، کسی منتظرم بود
آرینا چند قدم عقب رفت.
ضربان قلبش هنوز آرام نشده بود.
نگاهش بین آینه و درِ اتاق میچرخید.
مرد ناپدید شده بود...
انگار هیچوقت آنجا نبوده است.
اما حس نگاهش...
هنوز روی پوست آرینا سنگینی میکرد.
با دست لرزان، پارچهی سفید را دوباره روی آینه انداخت.
نمیخواست حتی یک ثانیهی دیگر به آن نگاه کند.
همین که برگشت تا از اتاق خارج شود...
صدایی از پشت سرش آمد.
صدایی آرام...
«...آرینا.»
پاهایش همانجا میخکوب شد.
تمام موهای تنش سیخ کشید.
اسمش را صدا زده بود.
نه مامانش اینجا بود...
نه بابایش...
پس چه کسی اسمش را میدانست؟
آرام برگشت.
پارچه هنوز روی آینه بود.
هیچچیز تکان نخورده بود.
چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
بعد با عجله از اتاق بیرون دوید.
در را محکم بست.
این بار خودش قفلش کرد.
---
وقتی به اتاقش رسید، گوشیاش را برداشت.
اولین کاری که کرد، تماس با مادرش بود.
«شماره موردنظر در دسترس نمیباشد...»
تماس دوم...
پدرش.
همان پیام.
آرینا با عصبانیت گوشی را روی تخت انداخت.
«چرا هیچکس جواب نمیده...؟»
همان لحظه، صفحهی گوشی خودش روشن شد.
بدون اینکه کسی به آن دست بزند.
یک پیام ناشناس.
فرستنده هیچ شمارهای نداشت.
فقط نوشته شده بود:
Unknown.
با تردید پیام را باز کرد.
داخلش فقط یک جمله بود.
"Don't trust the mirrors."
«به آینهها اعتماد نکن.»
نفسش بند آمد.
با عجله از روی تخت بلند شد.
نگاهش بیاختیار به آینهی اتاقش افتاد.
آینه...
که چند لحظه پیش خالی بود...
حالا تصویر اتاق را نشان نمیداد.
در انعکاس آینه...
کسی پشت سر آرینا ایستاده بود.
قدبلند.
با لباس مشکی.
صورتش هنوز در تاریکی پنهان بود.
آرینا با وحشت برگشت.
...
هیچکس آنجا نبود.
اما وقتی دوباره به آینه نگاه کرد...
آن مرد آرام دستش را بالا آورد...
و با انگشت به سمت پنجره اشاره کرد.
آرینا نفسش را حبس کرد.
با ترس به سمت پنجره برگشت.
پردهها آرام تکان میخوردند.
و درست پشت شیشه...
دو چشم، در تاریکی، خیره به او نگاه میکردند.
((پایان پازات شیش))
اگر لایک به ۳0 و بازنشر ۵ تا و کامنت ۱0 باشهذپارت میزارم لطفا نگید بعدی بگید بنظرتون قراره چه اتفاقی بیوفته اینا🩵🩷
اگر میتونید زوری نیست 🩷🩵
- ۹۸
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط