کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام ش

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم
کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زنها که با کمانشان می آمدند توی کوچه پس کوچه ها، سر ِظهرِ خلوت شهر و داد می زدند:
آآآی خاطره می زنیم .
بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی، باغچه ای،می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان...
و او هی می زد، هی می زد، آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد آنقدر که پودر می شدند تو هوا،.بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم می آوردی برای خاطره زن و می گفتی : نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره...
دیدگاه ها (۲)

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

وقتی میخواد بره سربازی part 1

داستان عاشقانه جدید

جادویی به نام عشق

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:13دستان پسرک یخ زد.با قدم های لرزان سمت...

### پارت ۱۲: خاکسترِ یک امپراطوریصدای دور شدن ماشین‌های پلیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط