قصه انسان

قصه انسان
قصه یک دل است و یک انتظار همیشگی
قصه چشم به راهی
قصه هزار جمله دلتنگی
قصه لحظه لحظه اشتیاق
قصه حس جاذبه و گناه
قصه تلخی حرمان و درد تحمل!
من اما
هنوز غرق گشتگی خویش را باور ندارم
در خیالم ایستاده ام بر روی بالهای پاکی
ولی شیطان با نگاهی خیره چشم به من دوخته است
خدایا دست دلم را می گیری؟
خدایا دست دلش را می گیری؟
دیدگاه ها (۱۶)

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز ا/ت و مایکیشب کریسمس در توکیو ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

داستان عاشقانه جدید

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.ا...

when silence became a scream p13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط