از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست

دیری ست که از خانه خرابان جهانم

برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

بگذشته ام از خویش... ولی از تو گذشتن

مرزی ست که مشکل تر از آن مرحله ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست

من سلسله جنبان سر عاشق خویشم

بر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست

" بهمن رافعی "
دیدگاه ها (۳)

رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست...

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیستگر هم گله ای هست دگر حوص...

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیستگر هم گله ای هست دگر حوص...

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیستگر هم گله ای هست دگر حوص...

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیستگر هم گله ای هست دگر حوص...

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیستگر هم گله‌ای هست، دگر حوصل...

ازدست عزیـزان چه بـگویـم ؟ گله ای نیست ! گر هم گله ای هست دگ...

ازدست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست گرهم گله ای هست، دگر حوص...

ازدست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست گرهم گله ای هست، دگر حوص...

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیستگر هم گله‌ای هست، دگر حوصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط