مرا باور کن

مرا باور کن
پارت ۲۳
ریاء:
- آقای مهدوی میشه واسه خانم رادفر مرخصی بنویسی؟
آرین- باشه ولی.....یه ماه خیلی زیاده حداقل میشه شماره ی
خانم رادفر رو بدین تا با ایشون هماهنگ کنم
شیطونه برم کفشو مو تو حلقومش بزارم
- من شماره شو میدم ول اون نمی تونه جواب بده چون حالش زیادی خوب نیست
آرین- باشه اشکالی نداره
***************
دلبر:
-چیییییییی؟بهش گفتی پامو شکستم 😳 اونم با صابون
اخه کدوم منگولی با صابون سرامیکو میشوره
ریاء- من با صابون میشورم😳
- منگولییییی دیگه
ریاء- توهم خنگولیییییی
خواستم بلند بشم و بدوم دنبالش که
ریاء-وایسا من شمارتو به آرین دادم اگه زنگ زد بگو حالت خوب نیست
- وااای ریاء چکار کردی خنگول چراااا شماره مو دادی?
ریاء- آخه بچم گناه داره انگار واقعا تورو می خواد
- ریاء برو از اینجا قبل از اینکه لهه و پارت نکردم
*************
ریاء:
اولین نفر اماده بودم و تو پذیرایی خونه ی خالم نشسته بودم
دیشب دلبر تو خونه ی خالم با من خوابید من و دلبر و تیاء تو اتاقم خوابیدیم
با صدای بلندی داد زدم
- کسی اماده نشد ساعت۹ وقت نداریم باید زود برسیم
دلبر از پله ها اومد پایین چون هوا سرد بود یه کت قهوه ایی به یه روسری سفید و سایپورت و کفش های قهوه ایی
من تیپپم یه مانتوی مشکی با شال مشکی و کفش های مشکی
بعد از چند دقیقه تیاء اومد اونم مشکی پوشیده بود
دانیال - خانم ها اماده اید
- آرهههه
سوار ماشین شدیم و به سمت شمال حرکت کردیم تو همه ی راه به این فکر می کنم آخراش به کجا میرسم؟ مقصدم کجاست؟ آیا تا اخر عمر باید سماء بشم یا دوباره ریاء بر می گردم ؟فقط خدا میدونه که اخراش چی میشه؟.......
دامه دارد......
دیدگاه ها (۴)

مرا باور کن پارت ۲۴:ریاء:نزدیکای روستا بودیم اخه دانیال ادرس...

مرا باور کن پارت ۲۵:ریاء:بایه جفت چشم قهوه ای روبرو شدم اولش...

یهویی من و رفیقم (Ryan)

مرا باور کن پارت ۲۲:ریاء:- این موضوع خیلی مهمه دلبردلبر- خوب...

ته ره

رمان جادوی سیاه

خب عزیزان بیفرمایید پایین 👇🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط