پارت ۳۷

پارت ۳۷
در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.
چشم‌هایم را باز کردم و خودم را در زیرزمینی تاریک دیدم.
تهیونگ روبه‌رویم نشسته بود.
_می‌دونی چرا جونگکوک عاشقت شده؟
_چون منو دوست داره.
خندید.
_چون خونت قدرتش رو کامل می‌کنه.
قلبم فرو ریخت.
_دروغ میگی.
_پس چرا از اولین شب به گردنت خیره می‌شد؟
برای لحظه‌ای شک کردم.
اما صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
_چون از همون شب عاشقت شدم.
تهیونگ برگشت.
جونگکوک آنجا بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸درگیری شروع شد.تهیونگ از جونگکوک قوی‌تر شده بود.اما م...

پارت ۳۹پدرم مرده بود.برای اولین بار بعد از سال‌ها توانستم او...

پارت ۳۶جنگ بین دو خاندان خون‌آشام شروع شد.خیابان‌ها پر از آد...

پارت ۳۵آرامش دوام نداشت.پدرم ناپدید شد.فقط یک پیام باقی ماند...

پارت ۱۶بعد از رفتن تهیونگ، با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک._پد...

پارت ۱۴وقتی به سئول برگشتیم، فضای خانه کاملاً تغییر کرده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط