رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 33

تارا: اب دهنمو بزور قورت دادم... ببین من غلط کردم ولم کن برم
تهیانگ: باید قبل اینکه اب یخچالی یخ زده رو خالی کنی رو من به اینجاش فکر میکردی
تارا: خب حوصلم سر رفته بود ایش توعم یا تو اتاقت پلاسی یا بیرون عمارتی دوستمم که نمیزاری ببینم گوشیم نمیدی بهم من چه گوهی بخورم خب
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... اگه مشکلت ایناس میتونستی بهم بگی جای اینکه کل هیکلمو خیس کنی
تارا: روشای غیر معمول و ترجیح میدم
تهیانگ: اع منم خوب بلدم با روشای غیر معمول جوابتو بدم
تارا: یا خود خدا.. تو دلش.. اینبار میخای چه ترفندی روم بزنی اخه
تهیانگ: میفهمی... بلندش کردمو رفتم تو اشپزخونه...
تارا: یا خدا میخای چیکار کنی... میخای با چاقو تیکه تیکم کنی گوشتمو بندازی واسه سگا یا اب جوش بریزی روم به جوونیم رحم کن من هنوز کلی ارزوووو دارمممم جیغغغغغ
تهیانگ: زدم رو رون پاش که صدای اخش بلند شد... دو دقیقه ببند قرار نیست تیکه تیکت کنم یا اب جوش بریزم روت
تارا: اب دهنمو نا محسوس قورت دادم... پس میخای چیکار کنی
تهیانگ: نترس نمیکشمت... گذاشتمش رو اپن... از تو کشوی اخر دوتا پارچه برداشتم... یکی و به چشماش بستم
تارا: یا ابولفضل این میخاد اعدامم کنه چشامو بسته.. الان حتما طناب برمیداری گلومو میبندی بعد منو رو چهارپایه میزاری حلق اویزم میکنیی... پهلوم شروع به تیر کشیدن کرد... اخخخخ نکننن
تهیانگ: اینو زدم تا انقدر زر مفت نزنی
تارا: خب میترسم ایششش
تهیانگ: بیخود میترسی... پارچه بعدی رو برداشتم.. دور کمرش بستم تا لباسشو محکم نگه داره چون لباسش گشاد بود... زیر لب داشت چرت و پرت میگفت.. بیخیالش شدم رفتم سمت یخچال... پارچ اب و برداشتم یخ یخ بود... تا نصفه تو لیوان اب ریختم و پارچ و گذاشتم سر جاش از توی فریزر قالب یخ و براشتم و یه عالمه یخم ریختم توی لیوان.. عالی بود... رفتم سمتش... لیوان گوشه اپن گذاشتمو نگاش میکردم
تارا: یکی دو دقیقه ای بود ازش صدای نمیومد دیگه کم کم داشتم میترسیدم... میگم تهیانگ داش کجا شدی منو داری میترسونیااا یهو خم شدم رو اپن... جیغغ چیکار میکنی
تهیانگ: دستمو رو دهنش گذاشتم.... هیس.. خمش کردم رو اپن و اروم رفتم روش... چونه شو دادم بالا و اروم گردنشو بوسیدم
تارا: با حس لباش روی گردنم انگار برق سه فاز بهم وصل کردن لعنتی هیچوقت تکراری نمیشد... همونجوری مثل اون دو سه باری که خفتم کرده بود مشغول بوسیدن گردنم شد ولی اینبار برعکس دفعه های پیش هیچ صدای ازم نمیومد و فقط زیر دستش سعی میکردمو خودمو خلاص کنم... قسمت عجیب ماجرا برای. خودمم اینه که دیگه تلاشی نمیکنم ولی چرا
تهیانگ: بعد چن دقیقه بلند شدمو نگاش کردم.. حسابی داغ شده بود و گونه هاش قرمز شده بود.. ولی این بار مثل سری های قبل جیغ و داد نمیکرد... ولی الان وقتشه تا یه شوک حسابی بهش بدم... دوباره رو اپن نشوندمش... لیوان و برداشتم و اروم رفتم پشت سرش.... از پشت یقه لباسشو کشیدم و لیوانو خالی کردم تو لباسش
تارا: با حس سرمای لعنتی توی لباسم و شوک بدی که بهم دست داده بود جیغی کشیدم ستونای عمارت لرزید... یخ زدممم یخخ زدممم سردهههه... از رو اپن بلند شدم پارچه رو از روی چشمام برداشتم... سردهههه سرهههه یزیدددد خدا بزنهههه توروووو.... به معنای واقعی داشتم یخ میزدم استخونام یخ زده بود پارچه رو از دور کمرم باز کردم اون لحظه فقط در اوردن تیشرتم به ذهنم خطور کرد سریع تیشرتمو در اوردم از سرمای زیاد اب پوستم سرخ شده بود و کمرم خم نمیشد... واقعا داشتم میلرزیدم استخونام منجمد شده بود..
تهیانگ: نگاش میکردم... پوستش با بلور فرقی نداشت تمیز و دست نخورده و کاملا سفید... یه لکه قهوه ای رو پهلوی سمت راستش بود... رفتم سمتش یه دستمو دور کمرش حلقه کردم و به پهلوش نگاهی انداختم... یه ماه گرفتگی به شکل قلب رو پهلوش بود... اروم لبخند زدم... ماه گرفتگی داری
تارا: دستاش خیلی گرم بود... اروم بلند شدمو خودمو توی بغلش جا دادم و تو همون وضعیت جوابشو دادم... از هفت سالگی دارمش
تهیانگ: کامل خودشو تو بغلم جا داده بود... نگاش میکردم... بد نگذره یه وقت خانم خانما
تارا: خودمو توی اغوش پر از گرما و حرارتش جا دادم حرفاش برام مهم نبود... فقط میخاستم گرم بشم و نمیدونم چرا این گرما رو از اغوش این مرد میخاستم... اروم لب زدم... میشه چیزی نگی.. فقط بغلم کن


این پارت زیادی خطرناک شد👀🔥ادامه پارت اسلاید دوم ♥
دیدگاه ها (۲)

# رز _ سیاه PART _ 34 تهیانگ: اروم روی تخت گذاشتمش... هوای ب...

هفتا جیگر و داریم که جیگر تر شدن🌚🫦🔥

# رز _ سیاه PART _ 32رفقا هر کاری کردم ویسگون متنشو ارسال نک...

# رز _ سیاه PART _ 31 تهیانگ: پله هارو تی کردمو وار اتاقش شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۹ بي اختیار باز مهربون شدم و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۵ تند رفتم تو سرویس و یهو عق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط