سناریو
#سناریو
وقتی میمیری²/¹
"نامجون"
یکی از بهترین و معروف ترین دکترای جراح قلب توی سئول بود و از بیمارستان بهش زنگ زدن یکی از بیمارا خون زیادی از دست داده...
نامجون با کلافگی و نگرانی با ماشینش به سمت بیمارستان حرکت کرد اما توی ترافیک گیر کرد و وقتی رسید بیمارستان متوجه شد اون بیمار از دنیا رفته و در اخر متوجه شدد اون فرد..درواقع ماه زندگیش بوده:))
"جین"
یه شب سرد کریسمسی بود و قرار بود امشب دونفره کلیی خوش بگذرونین و برین خرید...
اومده بود دنبالت و تو خواستی از خیابون رد بشی که با ماشین تصادف میکنی و جین هم بهت زده با دیدن جسم خونی تو از هوش میره...
"یونگی"
باهم دوست صمیمی بودین و توی کافه باهم قرار گذاشته بودین ولی خب حس یونگی نسبت به تو فراتر از دوستی بود و میزتون رو با گلبرگ های گل رز تزیین کرده بود و اون کافه رو فقط برای خودتون رزرو کرده بود...
مدت زیادی به پنجره خیره شد و ساعت ها میگذشت و خبری ازت نبود...
چند ساعت گذشت و ساعت 10 شب بود ولی تو نیومدی... یونگی با کلافگی از کافه رفت بیرون و روز بعدش یکی از دوستاش بهش زنگ زد و گفت تو خودکشی کردی...
وقتی میمیری²/¹
"نامجون"
یکی از بهترین و معروف ترین دکترای جراح قلب توی سئول بود و از بیمارستان بهش زنگ زدن یکی از بیمارا خون زیادی از دست داده...
نامجون با کلافگی و نگرانی با ماشینش به سمت بیمارستان حرکت کرد اما توی ترافیک گیر کرد و وقتی رسید بیمارستان متوجه شد اون بیمار از دنیا رفته و در اخر متوجه شدد اون فرد..درواقع ماه زندگیش بوده:))
"جین"
یه شب سرد کریسمسی بود و قرار بود امشب دونفره کلیی خوش بگذرونین و برین خرید...
اومده بود دنبالت و تو خواستی از خیابون رد بشی که با ماشین تصادف میکنی و جین هم بهت زده با دیدن جسم خونی تو از هوش میره...
"یونگی"
باهم دوست صمیمی بودین و توی کافه باهم قرار گذاشته بودین ولی خب حس یونگی نسبت به تو فراتر از دوستی بود و میزتون رو با گلبرگ های گل رز تزیین کرده بود و اون کافه رو فقط برای خودتون رزرو کرده بود...
مدت زیادی به پنجره خیره شد و ساعت ها میگذشت و خبری ازت نبود...
چند ساعت گذشت و ساعت 10 شب بود ولی تو نیومدی... یونگی با کلافگی از کافه رفت بیرون و روز بعدش یکی از دوستاش بهش زنگ زد و گفت تو خودکشی کردی...
- ۶.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط