سنگ ها را نمی دانم...

سنگ ها را نمی دانم...

اما گنجشکها مفت نیستند...

قلبشان می تپد...
گویند:
روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
(مولانا)
دیدگاه ها (۱۸)

با تامل بخوانیدروزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیم...

فوق العاده زیبازﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫ...

...

این متن شاملو فوق العادست::من زندگی خودم را میکنم و برایم مه...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

#یـادگار‌عشق🌿🫧| #ᑭ𝖺𝗋𝗍_𝟣-------------------------------------...

پارت ۲۵خوب نبود.به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.نه تنها ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط