جادویی عشق part ۶۹
جادویی عشق part ۶۹
صبح شده بود. اروم بلند شدم.
چيزي روي سينه ام سنگینی میکرد..
نمیدونم چي..ولي بود..
با تعلل و یواش از پله ها بالا رفتم
پام یه کم بهتر بود. اما نه کاملاً
صداي اميلي از سالن غذاخوری میومد که یه ریز غر میزد..
ضربه اي به در زدم و رفتم داخل امیلی بود و وی..
امیلی اخ- خوب شد اومدي..ببين.. وی وسط حرفش گفت هییسس و رو به من کرد و گفت: خوبی؟
واه.. هول شدم و تند گفتم آره..
نمیدونم چرا حس کردم پشیمون شد که حالمو پرسید. سریع اخم کرد و به صبحونه اش نگاه کرد.
خودمو رو صندلی کنار امیلی انداختم و گفتم:چيه؟چي شده؟
امیلی با قهر گفت: اصلا نمیخوام.
و بلند شد و زد بیرون بلند شدم و گفتم: عه عه... کجا؟ چی شده خوب؟ به منم بگین امیلی تند برگشت و اخم کرد و گفت من حوصله ام خيلي سر
رفته.. حوصله تو سرنرفته؟
وی بلند شد و نفسش رو فوت کرد بیرون.
قبل اینکه جواب بدم امیلی باز تند گفت حالا من بیشتر تو باغ و اینور و اونور رفتم تو که کلا چند روزه تو اتاق حبس شدي.. به وی میگم بریم بیرون میگه نه... ما چه گناهی کردیم که اینجا حبس
شدیم؟ وی کلافه گفت: اميلي با آنا برو گشتي تو شهر بزن..
اميلي با غیض گفت: آنا نه..میخوام با تایکا برم..با تایکا.. وی رفت جلوش و با حرص گفت با این پاش کجا بیاد اخه اميلي؟ میشه با کالسکه رفت.
هر دو برگشتن سمت من و متعجب نگام کردن
اروم و مظلوم با دستم بازی کردم و گفتم واقعا حوصله ام سر رفته..
اميلي تند گفت:ديدي..ديدي
گفتم.. البرت از بیرون جیغ زد اميليييي...اميلي...بیا...
امیلی با حرص گفت: باز این بیدار شد.
و کلافه رفت بیرون.
وی با اخم نگام کرد و اومد جلوم و گفت پات هنوز کامل خوب
نشده..بعد اذیتت میکنه.. لبامو جمع کردم. دقیق نگام کرد
اروم گفتم: لطفا..
نفسش رو خیلی شدید بیرون داد و اروم و کلافه گفت: چی بگم به تو من ؟
لبخندهای ارومي زدم و گاز کوچیکی از لبم گرفتم و گفتم بگین اجازه
میدم بري دستاشو پشتش قفل کرد و لبخند بي اختياري زد و گفت: این چیزیه که میخواي؟
تند تند سر به آره تکون دادم. با همون لبخند گفت: اجازه میدم بري
جیغ شادي کشیدم و تند و با شوق گفتم: اخ جون اخ جوووووون
میریم بیرون
و تند و ذوق زده پریدم بغلش
گردنش رو محکم بغل کردم و تند تند گفتم مرسي..مرسي..خيلي مرسي.. واقعا داشتم میپوسیدم تو عمارت. خيلي خسته شدم. دستش که اروم روی کمرم قرار گرفت تازه فهمیدم چه غلطی کردم.
واااي.. دستام یخ کرد
من.. من پریدم بغل وی؟
یه دفعه و خیلی سریع خودمو عقب کشیدم و تند اب دهنمو قورت دادم.
اصلا از شرم نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم..
هول کردم و سریع ازش دور شدم و نشستم سر میز..
خاك برسرم.. چقدر من بي جنبه ام..
حس میکردم داره نگام میکنه و این کل وجودم رو میلرزوند
اميلي اومد داخل و یه کم از این سنگینی رو کم کرد.
اميلي- خوب چي شد؟ بریم؟
وی خودم میبرمتون
امیلی ذوق زده گفت : اخ جووووون..عاليه ..مرسي.
وی صبحانه تون رو بخورین فعلا.
و خودش رفت بیرون
لبخندي زدم و مشغول خوردن شدیم.
بعد صبحانه رفتیم حاضر شدیم و بعد رفتیم جلوي در... دقیق نمیدونستیم منظورش از اینکه گفته بود خودم میبرمتون چي بود تا اینکه دیدیم با اسبش از اصطبل بیرون اومد...
متعجب چشمامو گرد کردم و گفتم با این؟
وی-اره..
اروم گفتم من میترسم.
محکم :گفت من حواسم هست جای نگرانی نیست. بیاین.
اميلي-نترس- وی اسب سواریش حرف نداره..
و رفت جلو.
وی کمرش رو گرفت و بلندش کرد و رو اسب نشوندش و برگشت
سمت من و دستش رو سمتم گرفت.
گرفته جلو رفتم که گفت هیچی نمیشه.. بهم اعتماد کن...
با شك گفتم اخه ۳ نفر؟
اخم شیرینی کرد و گفت:تو و اميلي سر هم اندازه یه البرتم نمیشین..
اميلي خنديد.
نرم دستم رو توی دست وی گذاشتم.
کمرم رو گرفت و جلوي اسب و با فاصله از امیلی نشوندم با ترس به دستش چنگ زدم و نذاشتم دستش رو جدا کنه.. جداش نکرد و نرم خودشو بالا کشید و بین من و امیلی نشست. یه دستش رو دور شکمم نگه داشت و با اون يکي افسار رو گرفت و
گفت:امیلی محکم منو بگیر..
با ترس گفتم تند نرو خوب؟
سرشو به سرم نزدیک کرد و کنار گوشم گفت: هي..من اینجام..نترس.. محکم دستش رو فشار دادم و چشمامو بستم و گفتم پشت سر بشینم حداقل .. لطفا...
دستش رو دور شکمم فشار داد و گفت: جلو بهتر نگهت میدارم..هیچی
نمیشه.
و اروم حرکت کرد
محکم چشمامو به هم فشردم بوسه نرمي روي موهام نشست تمام تنم لرزید.
تمام تنم لرزید.
چشمام رو اروم باز کردم و سرمو با لرز به عقب چرخوندم
به روبروش خیره بود.
منم سریع به روبرو چرخیدم
خدایااا.. این مرد داره چه بلایی سرم میاره؟
اسب
رو نگه داشت..
صبح شده بود. اروم بلند شدم.
چيزي روي سينه ام سنگینی میکرد..
نمیدونم چي..ولي بود..
با تعلل و یواش از پله ها بالا رفتم
پام یه کم بهتر بود. اما نه کاملاً
صداي اميلي از سالن غذاخوری میومد که یه ریز غر میزد..
ضربه اي به در زدم و رفتم داخل امیلی بود و وی..
امیلی اخ- خوب شد اومدي..ببين.. وی وسط حرفش گفت هییسس و رو به من کرد و گفت: خوبی؟
واه.. هول شدم و تند گفتم آره..
نمیدونم چرا حس کردم پشیمون شد که حالمو پرسید. سریع اخم کرد و به صبحونه اش نگاه کرد.
خودمو رو صندلی کنار امیلی انداختم و گفتم:چيه؟چي شده؟
امیلی با قهر گفت: اصلا نمیخوام.
و بلند شد و زد بیرون بلند شدم و گفتم: عه عه... کجا؟ چی شده خوب؟ به منم بگین امیلی تند برگشت و اخم کرد و گفت من حوصله ام خيلي سر
رفته.. حوصله تو سرنرفته؟
وی بلند شد و نفسش رو فوت کرد بیرون.
قبل اینکه جواب بدم امیلی باز تند گفت حالا من بیشتر تو باغ و اینور و اونور رفتم تو که کلا چند روزه تو اتاق حبس شدي.. به وی میگم بریم بیرون میگه نه... ما چه گناهی کردیم که اینجا حبس
شدیم؟ وی کلافه گفت: اميلي با آنا برو گشتي تو شهر بزن..
اميلي با غیض گفت: آنا نه..میخوام با تایکا برم..با تایکا.. وی رفت جلوش و با حرص گفت با این پاش کجا بیاد اخه اميلي؟ میشه با کالسکه رفت.
هر دو برگشتن سمت من و متعجب نگام کردن
اروم و مظلوم با دستم بازی کردم و گفتم واقعا حوصله ام سر رفته..
اميلي تند گفت:ديدي..ديدي
گفتم.. البرت از بیرون جیغ زد اميليييي...اميلي...بیا...
امیلی با حرص گفت: باز این بیدار شد.
و کلافه رفت بیرون.
وی با اخم نگام کرد و اومد جلوم و گفت پات هنوز کامل خوب
نشده..بعد اذیتت میکنه.. لبامو جمع کردم. دقیق نگام کرد
اروم گفتم: لطفا..
نفسش رو خیلی شدید بیرون داد و اروم و کلافه گفت: چی بگم به تو من ؟
لبخندهای ارومي زدم و گاز کوچیکی از لبم گرفتم و گفتم بگین اجازه
میدم بري دستاشو پشتش قفل کرد و لبخند بي اختياري زد و گفت: این چیزیه که میخواي؟
تند تند سر به آره تکون دادم. با همون لبخند گفت: اجازه میدم بري
جیغ شادي کشیدم و تند و با شوق گفتم: اخ جون اخ جوووووون
میریم بیرون
و تند و ذوق زده پریدم بغلش
گردنش رو محکم بغل کردم و تند تند گفتم مرسي..مرسي..خيلي مرسي.. واقعا داشتم میپوسیدم تو عمارت. خيلي خسته شدم. دستش که اروم روی کمرم قرار گرفت تازه فهمیدم چه غلطی کردم.
واااي.. دستام یخ کرد
من.. من پریدم بغل وی؟
یه دفعه و خیلی سریع خودمو عقب کشیدم و تند اب دهنمو قورت دادم.
اصلا از شرم نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم..
هول کردم و سریع ازش دور شدم و نشستم سر میز..
خاك برسرم.. چقدر من بي جنبه ام..
حس میکردم داره نگام میکنه و این کل وجودم رو میلرزوند
اميلي اومد داخل و یه کم از این سنگینی رو کم کرد.
اميلي- خوب چي شد؟ بریم؟
وی خودم میبرمتون
امیلی ذوق زده گفت : اخ جووووون..عاليه ..مرسي.
وی صبحانه تون رو بخورین فعلا.
و خودش رفت بیرون
لبخندي زدم و مشغول خوردن شدیم.
بعد صبحانه رفتیم حاضر شدیم و بعد رفتیم جلوي در... دقیق نمیدونستیم منظورش از اینکه گفته بود خودم میبرمتون چي بود تا اینکه دیدیم با اسبش از اصطبل بیرون اومد...
متعجب چشمامو گرد کردم و گفتم با این؟
وی-اره..
اروم گفتم من میترسم.
محکم :گفت من حواسم هست جای نگرانی نیست. بیاین.
اميلي-نترس- وی اسب سواریش حرف نداره..
و رفت جلو.
وی کمرش رو گرفت و بلندش کرد و رو اسب نشوندش و برگشت
سمت من و دستش رو سمتم گرفت.
گرفته جلو رفتم که گفت هیچی نمیشه.. بهم اعتماد کن...
با شك گفتم اخه ۳ نفر؟
اخم شیرینی کرد و گفت:تو و اميلي سر هم اندازه یه البرتم نمیشین..
اميلي خنديد.
نرم دستم رو توی دست وی گذاشتم.
کمرم رو گرفت و جلوي اسب و با فاصله از امیلی نشوندم با ترس به دستش چنگ زدم و نذاشتم دستش رو جدا کنه.. جداش نکرد و نرم خودشو بالا کشید و بین من و امیلی نشست. یه دستش رو دور شکمم نگه داشت و با اون يکي افسار رو گرفت و
گفت:امیلی محکم منو بگیر..
با ترس گفتم تند نرو خوب؟
سرشو به سرم نزدیک کرد و کنار گوشم گفت: هي..من اینجام..نترس.. محکم دستش رو فشار دادم و چشمامو بستم و گفتم پشت سر بشینم حداقل .. لطفا...
دستش رو دور شکمم فشار داد و گفت: جلو بهتر نگهت میدارم..هیچی
نمیشه.
و اروم حرکت کرد
محکم چشمامو به هم فشردم بوسه نرمي روي موهام نشست تمام تنم لرزید.
تمام تنم لرزید.
چشمام رو اروم باز کردم و سرمو با لرز به عقب چرخوندم
به روبروش خیره بود.
منم سریع به روبرو چرخیدم
خدایااا.. این مرد داره چه بلایی سرم میاره؟
اسب
رو نگه داشت..
- ۵۴۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط