#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ²⁸
ویو اِلا___
اون جمله هنوز تو سرم میچرخید.
"تو خواب حرف میزنی."
لعنتی…
تمام صبح عصبی بودم.
نه ازش…
از خودم.
از اینکه نمیتونستم فراموش کنم.
در عمارت ساکت بود…
بیش از حد.
این سکوتها همیشه یعنی یه چیزی قراره خراب شه.
رفتم سمت سالن.
هیچکس نبود.
یا حداقل…
اولش اینطور فکر کردم.
تا اینکه صدای در اومد.
تق.
سنگین.
غریبه.
اخم کردم.
الا: کیه؟
جوابی نیومد.
فقط صدای قدم.
در باز شد.
و چند نفر وارد شدن.
لباس رسمی…
چهرههای سرد…
و یه حس بد.
خیلی بد.
جلوشون یه مرد بود.
بلند…
با نگاه سنگین…
و یه لبخند کثیف.
چشمم که افتاد بهش…
بدنم یخ زد.
الا: …تو؟
همون مرد.
از میز قمار.
همونی که اون شب باخته بود.
لبخندش عمیقتر شد.
مرد: بالاخره پیدات کردم، خانم قمارباز.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
الا: چی میخوای؟
یه قدم جلو اومد.
بیاجازه.
خیلی راحت.
مرد: یه حساب نیمهکاره داریم.
نگاهش رفت روی من…
بعد آروم ادامه داد:
مرد: و یه بدهی.
اخم کردم.
الا: من به کسی بدهکار نیستم.من مردم رو بدهکار میکنم.
خندید.
کوتاه…
زشت.
مرد: اون شب، فقط برد و باخت نبود.
مکث.
بعد:
مرد: تو باعث شدی برادرم ورشکست شه.
چشمهام تنگ شد.
الا: مشکل خودتونه.وقتی می شنید باهام قمار میکنید به اینم باید فکر کنید که میتوانید منو ببرید.
فضا سرد شد.
یکی از همراههاش یه قدم جلو اومد.
اما اون دستش رو بالا آورد.
نگهش داشت.
مرد: ما دنبال پول نیستیم.
مکث.
چشمهاش مستقیم تو چشمم:
مرد: دنبال خودتیم.
چند ثانیه سکوت.
نگاهش کردم…
آروم.
خونسرد.
بعد یه لبخند خیلی کمرنگ نشست روی لبم.
همون لبخند همیشگی.
قدم کوچیکی جلو رفتم.
سرمو کمی کج کردم.
الا: دنبال منی؟
مکث.
بعد با همون لحن خونسرد ادامه دادم:
الا: خب اشتباه اومدی.
چشمهاش تنگ شد.
اما من ادامه دادم…
لبخندم هنوز بود.
الا: ولی…
نگاهم از روش رد شد و برگشت.
الا: راستش حوصله دردسر ندارم.
یه لحظه فضا سنگین شد.
بعد دوباره نگاهش کرد.
الا: بیاین بریم بار همیشهگی.
یکی از همراههاش اخم کرد.
مرد کمی سرش رو تکون داد.
مرد: چرا باید بیایم؟
لبخندم این بار پررنگتر شد.
الا: چون اونجا…
مکث کردم.
چشمهام تیز شد.
الا: قمار نصفهکاره داریم.نه؟
سکوت.
بعد یه خنده کوتاه از سمتش.
مرد: فکر میکنی هنوز میتونی بازی کنی؟
ابرو بالا انداختم.
الا: من هیچوقت بازی رو نصفه نمیذارم.حتی قمار.
چند ثانیه نگاه همو نگه داشتیم.
بعد…
مرد سر تکون داد.
مرد: باشه.
بار همیشهگی.
نور کم…
دود سیگار…
صدای خفه موسیقی…
همه چیز مثل همیشه بود.
ولی امروز…
سنگینتر.
نشستم سر میز.
انگشتهام روی چوب میز کشیده میشد.
آروم.
خونسرد.
مرد روبهرو نشست.
همراههاش اطرافش.
من تنها…
اما نه ضعیف.
الا: چی بازی کنیم؟
مرد لبخند زد.
مرد: همونی که تو فکرشو میکنی.
پوزخند زدم.
الا: پوکر؟پس از قبل باختی.
کارتها پخش شد.
بازی شروع شد.
راند اول… بردم.
راند دوم… بردم.
نگاهش عوض شد.
راند سوم…
مکث.
اشتباه.
باختم.
ابروهام بالا رفت.
الا: اوه…
لبخندم برگشت.
این یکی واقعیتر بود.
الا: جالب شد.
بازی ادامه پیدا کرد.
اما کمکم…
جو عوض شد.
دیگه فقط بازی نبود.
داشت فشار میآورد.
نگاه…
حرکت…
کلمات…
راندها یکییکی جلو رفت.
برد… باخت… برد… باخت…
تا اینکه رسید به آخرین دست.
سکوت.
سنگین.
کارت آخر رو گرفتم.
نگاه کردم.
یه لحظه…
همه چیز ساکت شد.
بعد انداختمش روی میز.
سکوت چند ثانیه طول کشید…
و بعد انفجار.
مرد از جاش بلند شد.
چند نفر دورش تکون خوردن.
من فقط آروم بلند شدم.
لبخند روی لبم.
الا: خب…
مکث.
چشمهامو تیز کردم.
الا: گفتی دنبال منی.
یه قدم جلو رفتم.
نزدیکتر.
الا: پیدام کردی.
سرم رو کمی خم کردم.
لبخندم خطرناکتر شد.
الا: ولی اشتباه کردی اومدی.
مکث.
الا: چون من دختر قمار باز سئولم…
چند ثانیه سکوت.
مردی که روبهرو نشسته بود…
دستش روی لیوان یخ زده بود.
فکش سفت.
ولی هیچی نگفت.
فقط نگاه کرد.
نگاهی عصبی…
سنگین…
و کنترلشده.
پوزخند زدم.
بلند شدم.
لیوان شرابمو رو بالا گرفتم.
الا: سلامتی…
مکث.
نگاهم دور میز چرخید.
الا: بردنم.
جرعه رو خوردم.
تلخ.
سوزان.
و بدون اینکه منتظر واکنش کسی بشم…
چرخیدم.
راه افتادم.
قدم اول…
قدم دوم…
که ناگهان—
ادامه دارد....
یاه یاهههههههه تو خماری بمونید😈😂
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط :
لایک : ۲۸
نظر : ۷ تا
بازنشر : ۹ تا
Season : ¹
Part : ²⁸
ویو اِلا___
اون جمله هنوز تو سرم میچرخید.
"تو خواب حرف میزنی."
لعنتی…
تمام صبح عصبی بودم.
نه ازش…
از خودم.
از اینکه نمیتونستم فراموش کنم.
در عمارت ساکت بود…
بیش از حد.
این سکوتها همیشه یعنی یه چیزی قراره خراب شه.
رفتم سمت سالن.
هیچکس نبود.
یا حداقل…
اولش اینطور فکر کردم.
تا اینکه صدای در اومد.
تق.
سنگین.
غریبه.
اخم کردم.
الا: کیه؟
جوابی نیومد.
فقط صدای قدم.
در باز شد.
و چند نفر وارد شدن.
لباس رسمی…
چهرههای سرد…
و یه حس بد.
خیلی بد.
جلوشون یه مرد بود.
بلند…
با نگاه سنگین…
و یه لبخند کثیف.
چشمم که افتاد بهش…
بدنم یخ زد.
الا: …تو؟
همون مرد.
از میز قمار.
همونی که اون شب باخته بود.
لبخندش عمیقتر شد.
مرد: بالاخره پیدات کردم، خانم قمارباز.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
الا: چی میخوای؟
یه قدم جلو اومد.
بیاجازه.
خیلی راحت.
مرد: یه حساب نیمهکاره داریم.
نگاهش رفت روی من…
بعد آروم ادامه داد:
مرد: و یه بدهی.
اخم کردم.
الا: من به کسی بدهکار نیستم.من مردم رو بدهکار میکنم.
خندید.
کوتاه…
زشت.
مرد: اون شب، فقط برد و باخت نبود.
مکث.
بعد:
مرد: تو باعث شدی برادرم ورشکست شه.
چشمهام تنگ شد.
الا: مشکل خودتونه.وقتی می شنید باهام قمار میکنید به اینم باید فکر کنید که میتوانید منو ببرید.
فضا سرد شد.
یکی از همراههاش یه قدم جلو اومد.
اما اون دستش رو بالا آورد.
نگهش داشت.
مرد: ما دنبال پول نیستیم.
مکث.
چشمهاش مستقیم تو چشمم:
مرد: دنبال خودتیم.
چند ثانیه سکوت.
نگاهش کردم…
آروم.
خونسرد.
بعد یه لبخند خیلی کمرنگ نشست روی لبم.
همون لبخند همیشگی.
قدم کوچیکی جلو رفتم.
سرمو کمی کج کردم.
الا: دنبال منی؟
مکث.
بعد با همون لحن خونسرد ادامه دادم:
الا: خب اشتباه اومدی.
چشمهاش تنگ شد.
اما من ادامه دادم…
لبخندم هنوز بود.
الا: ولی…
نگاهم از روش رد شد و برگشت.
الا: راستش حوصله دردسر ندارم.
یه لحظه فضا سنگین شد.
بعد دوباره نگاهش کرد.
الا: بیاین بریم بار همیشهگی.
یکی از همراههاش اخم کرد.
مرد کمی سرش رو تکون داد.
مرد: چرا باید بیایم؟
لبخندم این بار پررنگتر شد.
الا: چون اونجا…
مکث کردم.
چشمهام تیز شد.
الا: قمار نصفهکاره داریم.نه؟
سکوت.
بعد یه خنده کوتاه از سمتش.
مرد: فکر میکنی هنوز میتونی بازی کنی؟
ابرو بالا انداختم.
الا: من هیچوقت بازی رو نصفه نمیذارم.حتی قمار.
چند ثانیه نگاه همو نگه داشتیم.
بعد…
مرد سر تکون داد.
مرد: باشه.
بار همیشهگی.
نور کم…
دود سیگار…
صدای خفه موسیقی…
همه چیز مثل همیشه بود.
ولی امروز…
سنگینتر.
نشستم سر میز.
انگشتهام روی چوب میز کشیده میشد.
آروم.
خونسرد.
مرد روبهرو نشست.
همراههاش اطرافش.
من تنها…
اما نه ضعیف.
الا: چی بازی کنیم؟
مرد لبخند زد.
مرد: همونی که تو فکرشو میکنی.
پوزخند زدم.
الا: پوکر؟پس از قبل باختی.
کارتها پخش شد.
بازی شروع شد.
راند اول… بردم.
راند دوم… بردم.
نگاهش عوض شد.
راند سوم…
مکث.
اشتباه.
باختم.
ابروهام بالا رفت.
الا: اوه…
لبخندم برگشت.
این یکی واقعیتر بود.
الا: جالب شد.
بازی ادامه پیدا کرد.
اما کمکم…
جو عوض شد.
دیگه فقط بازی نبود.
داشت فشار میآورد.
نگاه…
حرکت…
کلمات…
راندها یکییکی جلو رفت.
برد… باخت… برد… باخت…
تا اینکه رسید به آخرین دست.
سکوت.
سنگین.
کارت آخر رو گرفتم.
نگاه کردم.
یه لحظه…
همه چیز ساکت شد.
بعد انداختمش روی میز.
سکوت چند ثانیه طول کشید…
و بعد انفجار.
مرد از جاش بلند شد.
چند نفر دورش تکون خوردن.
من فقط آروم بلند شدم.
لبخند روی لبم.
الا: خب…
مکث.
چشمهامو تیز کردم.
الا: گفتی دنبال منی.
یه قدم جلو رفتم.
نزدیکتر.
الا: پیدام کردی.
سرم رو کمی خم کردم.
لبخندم خطرناکتر شد.
الا: ولی اشتباه کردی اومدی.
مکث.
الا: چون من دختر قمار باز سئولم…
چند ثانیه سکوت.
مردی که روبهرو نشسته بود…
دستش روی لیوان یخ زده بود.
فکش سفت.
ولی هیچی نگفت.
فقط نگاه کرد.
نگاهی عصبی…
سنگین…
و کنترلشده.
پوزخند زدم.
بلند شدم.
لیوان شرابمو رو بالا گرفتم.
الا: سلامتی…
مکث.
نگاهم دور میز چرخید.
الا: بردنم.
جرعه رو خوردم.
تلخ.
سوزان.
و بدون اینکه منتظر واکنش کسی بشم…
چرخیدم.
راه افتادم.
قدم اول…
قدم دوم…
که ناگهان—
ادامه دارد....
یاه یاهههههههه تو خماری بمونید😈😂
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط :
لایک : ۲۸
نظر : ۷ تا
بازنشر : ۹ تا
- ۷۲۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط