𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۹
هنوز حرف هیونجین در ذهن فلیکس میچرخید.
(تو باید مال من باشی.)
اخم کرد.
فلیکس: چقدر مغروره...
اما درست همان لحظه رایحهی قهوه دوباره به مشامش رسید.
فلیکس ایستاد.
هیونجین آن طرف راهرو نبود.
چشمهایش را بست.
چرا وقتی رایحهی او را حس میکرد، قلبش آرامتر میشد؟
فلیکس: این دیگه چیه...؟
آن طرف راهرو، هیونجین کنار پنجره ایستاده بود.
چان کنارش آمد.
چان: حالت خوبه؟
هیونجین نگاهش نکرد اما جواب داد :
هیونجین: آره.
چان خندید.
چان: پس چرا از وقتی فلیکس رفت، داری به در نگاه میکنی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: فضولی نکن.
چان چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
آن طرف مدرسه، هان در کتابخانه دنبال یک کتاب میگشت.
مینهو هم همانجا بود.
هان وقتی او را دید، آه کشید.
هان: تو چرا همهجا پیدات میشه؟
مینهو کتابی را از قفسه بیرون کشید.
مینهو: شاید تو همهجا پیدات میشه.
هان خندید
هان: خیلی جواب مسخره ای بود.
مینهو کتاب را به سمتش گرفت.
مینهو: دنبال این بودی؟
هان با تعجب کتاب را گرفت.
هان: آره...
مینهو آرام گفت:
مینهو: پس بریم.
هان چند لحظه به او نگاه کرد.
هان: کجا؟
مینهو: کلاس.
هان لبخند زد.
هان: اها ... باشه.
برای اولین بار...
هان خودش متوجه شد که بودن کنار مینهو آنقدرها هم بد نیست و شاید مینهو هم ادم بدی نیست ...
در حیاط، جونگین روی نیمکت نشسته بود.
چانگبین از دور متوجهش شد.
چانگبین: باز تنها موندی؟
جونگین سرش را بالا آورد.
جونگین: دوستام رفتن کلاس.
چانگبین کنار او نشست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
رایحهی توتفرنگی آرام در هوا پخش شد.
چانگبین لبخند کوچکی زد.
جونگین: چیه؟
چانگبین: هیچی.
جونگین: پس چرا لبخند زدی؟
چانگبین به روبهرو نگاه کرد.
چانگبین: چون امروز دیگه گم نشدی.
جونگین خندید.
جونگین: تو خیلی عجیبی.
چانگبین آرام گفت:
چانگبین: شاید.
و در همان لحظه...
چهار آلفا برای اولین بار فهمیدند این ماجرا فقط دربارهی رایحهها نیست.
آنها داشتند کمکم...
به خودِ آن چهار امگا علاقهمند میشدند.
و هنوز هیچکدام نمیدانستند این احساس قرار است چقدر عمیق شود.
پایان پارت ۹
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۹
هنوز حرف هیونجین در ذهن فلیکس میچرخید.
(تو باید مال من باشی.)
اخم کرد.
فلیکس: چقدر مغروره...
اما درست همان لحظه رایحهی قهوه دوباره به مشامش رسید.
فلیکس ایستاد.
هیونجین آن طرف راهرو نبود.
چشمهایش را بست.
چرا وقتی رایحهی او را حس میکرد، قلبش آرامتر میشد؟
فلیکس: این دیگه چیه...؟
آن طرف راهرو، هیونجین کنار پنجره ایستاده بود.
چان کنارش آمد.
چان: حالت خوبه؟
هیونجین نگاهش نکرد اما جواب داد :
هیونجین: آره.
چان خندید.
چان: پس چرا از وقتی فلیکس رفت، داری به در نگاه میکنی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: فضولی نکن.
چان چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
آن طرف مدرسه، هان در کتابخانه دنبال یک کتاب میگشت.
مینهو هم همانجا بود.
هان وقتی او را دید، آه کشید.
هان: تو چرا همهجا پیدات میشه؟
مینهو کتابی را از قفسه بیرون کشید.
مینهو: شاید تو همهجا پیدات میشه.
هان خندید
هان: خیلی جواب مسخره ای بود.
مینهو کتاب را به سمتش گرفت.
مینهو: دنبال این بودی؟
هان با تعجب کتاب را گرفت.
هان: آره...
مینهو آرام گفت:
مینهو: پس بریم.
هان چند لحظه به او نگاه کرد.
هان: کجا؟
مینهو: کلاس.
هان لبخند زد.
هان: اها ... باشه.
برای اولین بار...
هان خودش متوجه شد که بودن کنار مینهو آنقدرها هم بد نیست و شاید مینهو هم ادم بدی نیست ...
در حیاط، جونگین روی نیمکت نشسته بود.
چانگبین از دور متوجهش شد.
چانگبین: باز تنها موندی؟
جونگین سرش را بالا آورد.
جونگین: دوستام رفتن کلاس.
چانگبین کنار او نشست.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
رایحهی توتفرنگی آرام در هوا پخش شد.
چانگبین لبخند کوچکی زد.
جونگین: چیه؟
چانگبین: هیچی.
جونگین: پس چرا لبخند زدی؟
چانگبین به روبهرو نگاه کرد.
چانگبین: چون امروز دیگه گم نشدی.
جونگین خندید.
جونگین: تو خیلی عجیبی.
چانگبین آرام گفت:
چانگبین: شاید.
و در همان لحظه...
چهار آلفا برای اولین بار فهمیدند این ماجرا فقط دربارهی رایحهها نیست.
آنها داشتند کمکم...
به خودِ آن چهار امگا علاقهمند میشدند.
و هنوز هیچکدام نمیدانستند این احساس قرار است چقدر عمیق شود.
پایان پارت ۹
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۲۶۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط