#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ¹⁵
مردی تیره پوش از دور نزدیک میشه
ات زمزمه زیر لب تهیونگ رو شنید که گفت
تهیونگ: لعنتی جانگ میونگ عوضی.
میونگ به مهمون های تازه نزدیک شد و با خوشحالی و لبخند فیک دستش رو روی به روی تهیونگ دراز کرد
میونگ: اوههه خیلی خوشحالم تشریف آوردید جناب کیم
حرفش رو با نگاه کنجکاوش به ات تموم کرد
میونگ: به سلامتی ازدواج کردی؟
تهیونگ: بله
تهیونگ دست ات رو فشار داد و سمت داخل حرکت کردن. قبل از ورود با دوربینی اسکن شدن و اجازه ورود به اونها داده شد.
وارد که شدن لرزی به جون ات افتاد همه افرادی که اونجا بودن حتی زناشون افراد بی رحمی بودن که این بی رحمی برای ات ساخته نشده بود.
از دور مردی با جلیقه مشکی نزدیک شد
تهیونگ: ببین کی اینجاست جین انتظار نداشتم اینجا باشی
جین تو فاصله ۱ متری وایساد
جین: قربان اجازه دارم نزدیک شم؟
تهیونگ خنده ای بلند سر داد و گفت
تهیونگ: حتما
جین نزدیک تر اومد و با تهیونگ دست داد
نگاهش به ات افتاد
جین: خوشبخت شدی؟
تهیونگ سکوت کرد ولی جین به حذف زدن ادامه داد
جین: آشنا نمیکنی؟
تهیونگ: مین ات هست دختر مین جی یونگ
لبخند جین جمع شد انکار اون هم از ماجرایی که تو قلب تهیونگ بود خبر داشت و این دقیقا همون فکری بود که به ذهن ات حمله کرد
تهیونگ به شونه جین زد و اونو به خوردن یه لیوان مشروب دعوت کرد.
هر سه نفر کنار یه میز نشستن که جین رو به ات شد
جین: حتما برات تا الان سوال بود من کیم، من کیم جین هستم پسر عموی شوهرت و ۲ سال از تهیونگ بزرگترم ...
تهیونگ درحالی که لیوان های مشروب رو پر میکرد با لحن اعتراضی گفت
تهیونگ: بسه جین
جین: وااا دارم حرف میزنم... خب و زن داداش اگر اذیتت کرد بگو خودم حسابش و میرسم
ات لبخند فیکی زد و از جاش بلند شد
تهیونگ : کجا؟ *سرد
ات : میرم جایی...
حرفش تموم و شروع به حرکت کرد....
پارت: ¹⁵
مردی تیره پوش از دور نزدیک میشه
ات زمزمه زیر لب تهیونگ رو شنید که گفت
تهیونگ: لعنتی جانگ میونگ عوضی.
میونگ به مهمون های تازه نزدیک شد و با خوشحالی و لبخند فیک دستش رو روی به روی تهیونگ دراز کرد
میونگ: اوههه خیلی خوشحالم تشریف آوردید جناب کیم
حرفش رو با نگاه کنجکاوش به ات تموم کرد
میونگ: به سلامتی ازدواج کردی؟
تهیونگ: بله
تهیونگ دست ات رو فشار داد و سمت داخل حرکت کردن. قبل از ورود با دوربینی اسکن شدن و اجازه ورود به اونها داده شد.
وارد که شدن لرزی به جون ات افتاد همه افرادی که اونجا بودن حتی زناشون افراد بی رحمی بودن که این بی رحمی برای ات ساخته نشده بود.
از دور مردی با جلیقه مشکی نزدیک شد
تهیونگ: ببین کی اینجاست جین انتظار نداشتم اینجا باشی
جین تو فاصله ۱ متری وایساد
جین: قربان اجازه دارم نزدیک شم؟
تهیونگ خنده ای بلند سر داد و گفت
تهیونگ: حتما
جین نزدیک تر اومد و با تهیونگ دست داد
نگاهش به ات افتاد
جین: خوشبخت شدی؟
تهیونگ سکوت کرد ولی جین به حذف زدن ادامه داد
جین: آشنا نمیکنی؟
تهیونگ: مین ات هست دختر مین جی یونگ
لبخند جین جمع شد انکار اون هم از ماجرایی که تو قلب تهیونگ بود خبر داشت و این دقیقا همون فکری بود که به ذهن ات حمله کرد
تهیونگ به شونه جین زد و اونو به خوردن یه لیوان مشروب دعوت کرد.
هر سه نفر کنار یه میز نشستن که جین رو به ات شد
جین: حتما برات تا الان سوال بود من کیم، من کیم جین هستم پسر عموی شوهرت و ۲ سال از تهیونگ بزرگترم ...
تهیونگ درحالی که لیوان های مشروب رو پر میکرد با لحن اعتراضی گفت
تهیونگ: بسه جین
جین: وااا دارم حرف میزنم... خب و زن داداش اگر اذیتت کرد بگو خودم حسابش و میرسم
ات لبخند فیکی زد و از جاش بلند شد
تهیونگ : کجا؟ *سرد
ات : میرم جایی...
حرفش تموم و شروع به حرکت کرد....
- ۲۵۰
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط