هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید

هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید

تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید

از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید

بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید

نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد ناکاشته میروید، این دانه چنین باید

می بینم و می جویم، میچینم ومیریزم
میخندم و میگریم، دیوانه چنین باید

در خون، جگر عرفی، می غلتد و میسوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید
دیدگاه ها (۸)

الهی سلامتی را نصیب خانواده هایماندلخوشی را نصیب دلهایمان و ...

چشمان زیبایت را باز کن ....امروز را با یک لبخندآرامش خیالو ق...

هنوز مانده به تقویم برگ ریز ولیتو نیستی و دلم چار فصل پاییز ...

.دلم ... یک شعر میخواهد هم وزن تمام خستگی هایم..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط