شعر : قرص خواب

شعر : قرص خواب
باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم
دیدگاه ها (۱)

من مستم واین مستی من مستی می‌نیست چون یاد جمال تو ک...

شبتون پر از حس ناب آرامش دوستان

خدایا دراین صبحبازهم میخواهم ازتوسهم دستانم!بخششسهم چشمانم!ع...

از آدمها بُت نسازید، این خیانت است!هم به خودتان، هم به خودشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط