loveordislike
#love_or_dislike
#part4
ات : من میدونم داری دروغ میگی (گریه کم )
کوک : دارم راست میگم
ات : پس اگه میتونی خودتو ثابت کن (هنوز درحال گریه ولی تعجب)
کوک : باشه ... ولی بزار امروز یکم از اون بچشم (نزدیک میشه)
ات منظورشو میفهمه و دور میشه و کوک نزدیک تر بلخره کمرشو میگیره و یه بوسه ازش میگیره و میره لباسش عوض میکنه و میگه ...
کوک : من میرم پیش باند اگه صدای تیر اندازی اومد (یه جایی مخفی تو خونه دارن و کوک اونو به ات نشون میده ) بیا اینجا
ات : چرا باید صدا تیرندازی بیاد ؟
کوک : مثلا من مافیا ام هر هفته رقیبام زیر دستاشو میفرسته اینجا و حمله میکنن ... راستی تو اون زیر زمین یه تلفن هست بعدش بهم زنگ بزن اگه چیزی شد
ات : ب..باشه
کوک : خب خوبه فکر فرار به سرت نزنه اگه حوصلت سر رفت یه لبتاپ اونجاست میتونی فیلم و ... ببینی
یه پلی استیشن اونجاست تو اون یخچال کوچیکه هم خوراکیه
ات : او..کی ممنون
کوک : خب من رفتم خدافظ
ات : خدافظ
کوک میره و ات تمام چیزایی که کوک گفته بود رو امتحان میکنه
ناهار میخوره و بعد میره حیاط عمارت خیلی بزرگ و سرسبز بود
یه تاب اهنی هم داشت رفت نشست یهو از بین گل و گیاها یه گربه مشکی ولی گردنش سفید بود
و کمی تپل بود بیرون اومد
ات متوجه هش شد
ات : عععععع گربههه میرازه دستش بزنم ؟
ات رفت سمتش نازش کرد و بغلش کرد و رو پاش نشوند و نازش میکرد تقریباً ساعت ۹ شب بود و دستی روی شونه ش حس کرد ترسید و برگشت دید کوکه
کوک : سلام از گربم خوشت اومده نه ؟
ات : هوم اره
کوک : راستی اتفاقی نیوفتاد نه ؟
ات : نه چیزی نشد (اروم)
راستی اسم گربت چیه ؟
کوک : بی دندون
ات : آها....جالبه ..!
کوک بیا بریم تو خونه
ات : بی دندون رو هم بیار
کوک : باشه (گربه رو بغل کرد و رفتن تو خونه )
توجه : خونه خدمتکار داره
کوک : اجوما شام رو بیار
اجوما : چشم الان براتون میارم
اجوما غذا رو اورد و ات و کوک شروع به خوردن کردن
بعد از اتمام غذا کوک یه بشقاب دیگه هم خورد
کوک : اجوما ممنون غذا خیلیییی خوشمزه بود
اجوما : از من تشکر نکنین از خانم ات تشکر کنین
کوک رو به ات...
کوک : پس بلدی
ات : هوم ... (اروم)
کوک : اجوما از این به بعد شام رو ات درست میکنه
اجوما : چشم ارباب
دیگه ساعت یازده شب شده بود همه خدمتکارا رفتن به اتاقاشون
ات و کوک هنوز تو سالن بودن و رو مبل نشسته بودن ات تلوزیون نگاه میکرد و کوک سرش تو گوشی بود
کوک گوشی رو کنار گذاشت و پیش ات نشست کوک نگاهی به تلویزون انداخت داشت باب اسفنجی نگاه میکرد (خندید)
ات هنوز متوجه هیچی نشده بود
ویو ات
متوجه نفسای گرم یکی رو صورتم شدم برگشتم دیدم کوک تو چند سانتی صورتمه
ترسیدم یهو گفتم ...
ات : یه اهم بگو ترسیدم
کوک : ترسو ... راستی !! مگه بچه ای باب اسفنجی نگاه میکنی
ات : اره ...
کوک باش نگاه کن ...
کوک رو پاهای ات دراز کشید
کوک : فعلا همینطور که نگاه میکنی سرمو نوازش کن
(کوک از دیشب از نوازش سر خوشش اومد )
ات : باشه ( اروم و عادی )
ات همینطور نوازش میکرد که کوک خوابش برد
چهل دقیقه از خواب کوک گذشت
ویو کوک
رو پاهاش خوابم برده بود که
با صداش بیدار شدم
ات : جونگکوک ... جونگکوک
کوک : ها ... چته (خوابالو)
ات : بلند شو تا بریم رو تخت بخوابی
کوک : تو هم پیشم بخواب (خوابالو)
ات : باشه فقط بلند شو
رفتن اتاق کوک و دراز کشیدن
کوک : دوباره سرمو نوازش کن
ات : باش (اروم)
کوک ات و بغل کرد و ات سرش نوازش میکرد
و بعد
لالالالاییییی لالالالالالایییییی
یکم لایک ؟ لایک هم نکردین فدا سرتان 🫵🏻❤️
#part4
ات : من میدونم داری دروغ میگی (گریه کم )
کوک : دارم راست میگم
ات : پس اگه میتونی خودتو ثابت کن (هنوز درحال گریه ولی تعجب)
کوک : باشه ... ولی بزار امروز یکم از اون بچشم (نزدیک میشه)
ات منظورشو میفهمه و دور میشه و کوک نزدیک تر بلخره کمرشو میگیره و یه بوسه ازش میگیره و میره لباسش عوض میکنه و میگه ...
کوک : من میرم پیش باند اگه صدای تیر اندازی اومد (یه جایی مخفی تو خونه دارن و کوک اونو به ات نشون میده ) بیا اینجا
ات : چرا باید صدا تیرندازی بیاد ؟
کوک : مثلا من مافیا ام هر هفته رقیبام زیر دستاشو میفرسته اینجا و حمله میکنن ... راستی تو اون زیر زمین یه تلفن هست بعدش بهم زنگ بزن اگه چیزی شد
ات : ب..باشه
کوک : خب خوبه فکر فرار به سرت نزنه اگه حوصلت سر رفت یه لبتاپ اونجاست میتونی فیلم و ... ببینی
یه پلی استیشن اونجاست تو اون یخچال کوچیکه هم خوراکیه
ات : او..کی ممنون
کوک : خب من رفتم خدافظ
ات : خدافظ
کوک میره و ات تمام چیزایی که کوک گفته بود رو امتحان میکنه
ناهار میخوره و بعد میره حیاط عمارت خیلی بزرگ و سرسبز بود
یه تاب اهنی هم داشت رفت نشست یهو از بین گل و گیاها یه گربه مشکی ولی گردنش سفید بود
و کمی تپل بود بیرون اومد
ات متوجه هش شد
ات : عععععع گربههه میرازه دستش بزنم ؟
ات رفت سمتش نازش کرد و بغلش کرد و رو پاش نشوند و نازش میکرد تقریباً ساعت ۹ شب بود و دستی روی شونه ش حس کرد ترسید و برگشت دید کوکه
کوک : سلام از گربم خوشت اومده نه ؟
ات : هوم اره
کوک : راستی اتفاقی نیوفتاد نه ؟
ات : نه چیزی نشد (اروم)
راستی اسم گربت چیه ؟
کوک : بی دندون
ات : آها....جالبه ..!
کوک بیا بریم تو خونه
ات : بی دندون رو هم بیار
کوک : باشه (گربه رو بغل کرد و رفتن تو خونه )
توجه : خونه خدمتکار داره
کوک : اجوما شام رو بیار
اجوما : چشم الان براتون میارم
اجوما غذا رو اورد و ات و کوک شروع به خوردن کردن
بعد از اتمام غذا کوک یه بشقاب دیگه هم خورد
کوک : اجوما ممنون غذا خیلیییی خوشمزه بود
اجوما : از من تشکر نکنین از خانم ات تشکر کنین
کوک رو به ات...
کوک : پس بلدی
ات : هوم ... (اروم)
کوک : اجوما از این به بعد شام رو ات درست میکنه
اجوما : چشم ارباب
دیگه ساعت یازده شب شده بود همه خدمتکارا رفتن به اتاقاشون
ات و کوک هنوز تو سالن بودن و رو مبل نشسته بودن ات تلوزیون نگاه میکرد و کوک سرش تو گوشی بود
کوک گوشی رو کنار گذاشت و پیش ات نشست کوک نگاهی به تلویزون انداخت داشت باب اسفنجی نگاه میکرد (خندید)
ات هنوز متوجه هیچی نشده بود
ویو ات
متوجه نفسای گرم یکی رو صورتم شدم برگشتم دیدم کوک تو چند سانتی صورتمه
ترسیدم یهو گفتم ...
ات : یه اهم بگو ترسیدم
کوک : ترسو ... راستی !! مگه بچه ای باب اسفنجی نگاه میکنی
ات : اره ...
کوک باش نگاه کن ...
کوک رو پاهای ات دراز کشید
کوک : فعلا همینطور که نگاه میکنی سرمو نوازش کن
(کوک از دیشب از نوازش سر خوشش اومد )
ات : باشه ( اروم و عادی )
ات همینطور نوازش میکرد که کوک خوابش برد
چهل دقیقه از خواب کوک گذشت
ویو کوک
رو پاهاش خوابم برده بود که
با صداش بیدار شدم
ات : جونگکوک ... جونگکوک
کوک : ها ... چته (خوابالو)
ات : بلند شو تا بریم رو تخت بخوابی
کوک : تو هم پیشم بخواب (خوابالو)
ات : باشه فقط بلند شو
رفتن اتاق کوک و دراز کشیدن
کوک : دوباره سرمو نوازش کن
ات : باش (اروم)
کوک ات و بغل کرد و ات سرش نوازش میکرد
و بعد
لالالالاییییی لالالالالالایییییی
یکم لایک ؟ لایک هم نکردین فدا سرتان 🫵🏻❤️
- ۸.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط