تکپارتی درخواستی از جونگکوک
تـــکـــپـــارتـــی درخواستی از جونگکوک
شانس در فرودگاه
بوی عطر خاص فرودگاه اینچئون و زبان کرهای که از هر سو به گوش میرسید، همه چیز را برایم واقعی میکرد. من، ات هستم ۲۲ سالمه، بالاخره بعد از ماهها انتظار و آمادهسازی، در کره بودم؛ مقصد نهایی برای ادامه تحصیل در رشته طراحی گرافیک. کیف دستیام را محکم گرفته بودم و سعی میکردم آرامشم را حفظ کنم، در حالی که ذهنم پر از هیجان و کمی اضطراب بود.
همانطور که با قدمهای آهسته در حال عبور از میان جمعیت بودم، ناگهان صدای فریاد و تشویق بلند شد. جمعیت در بخشی از سالن متراکمتر شده بود و مشخص بود منتظر ورود کسی هستند. کنجکاو شدم و نگاهی به پشت سر انداختم. وای خدای من! جئون جونگکوک بود! با همان استایل همیشگیاش، انگار که تازه از سفر برگشته بود و به همان سمتی میآمد که من میرفتم.
غرق تماشای او بودم که ناگهان، صدایی مرا به خودم آورد. یکی از طرفداران هیجانزده، که از شدت شوق نتوانسته بود خودش را کنترل کند، با عجله از کنارم رد شد و به شدت من را هل داد. تعادلم را از دست دادم و با صورت به زمین افتادم.
در کسری از ثانیه، حس کردم کسی مرا گرفته است. سرم را بلند کردم و با چهرهای روبرو شدم که بارها در صفحات نمایش دیده بودم؛ صورت جونگکوک که حالا با نگرانی به من نگاه میکرد.
«حالت خوبه؟» صدایش در میان همهمه جمعیت به گوشم رسید.
لکنت گرفته بود: «آ… آره، فکر کنم. ممنونم.»
سعی کردم بلند شوم، اما با اولین تلاشم، مچ پایم تیر کشید و فهمیدم قادر به ایستادن نیستم. جونگکوک که وضعیتم را دید، بدون اینکه تردید کند، مرا “براید استایل” بغل کرد. جمعیت اطرافمان منفجر شد. تشویقها و سوتها فضا را پر کرد. احساس میکردم در یک فیلم هستم. اما گرمای دستانش و نگرانی واقعی در چشمانش، مرا به واقعیت برگرداند. او مرا به سمت درمانگاه کوچک فرودگاه برد، در حالی که پاهایم از زمین فاصله داشتند و صورتم از خجالت و شگفتی سرخ شده بود. این شروع عجیب و باورنکردنی من در کره بود.
پــایــانـــ...
چطور بود؟
درخواستی داشتید بهم بگید
مینویسم توت فرنگیا🍓🍭
حمایت کنی بهت از اینا میدم: 🍭
شانس در فرودگاه
بوی عطر خاص فرودگاه اینچئون و زبان کرهای که از هر سو به گوش میرسید، همه چیز را برایم واقعی میکرد. من، ات هستم ۲۲ سالمه، بالاخره بعد از ماهها انتظار و آمادهسازی، در کره بودم؛ مقصد نهایی برای ادامه تحصیل در رشته طراحی گرافیک. کیف دستیام را محکم گرفته بودم و سعی میکردم آرامشم را حفظ کنم، در حالی که ذهنم پر از هیجان و کمی اضطراب بود.
همانطور که با قدمهای آهسته در حال عبور از میان جمعیت بودم، ناگهان صدای فریاد و تشویق بلند شد. جمعیت در بخشی از سالن متراکمتر شده بود و مشخص بود منتظر ورود کسی هستند. کنجکاو شدم و نگاهی به پشت سر انداختم. وای خدای من! جئون جونگکوک بود! با همان استایل همیشگیاش، انگار که تازه از سفر برگشته بود و به همان سمتی میآمد که من میرفتم.
غرق تماشای او بودم که ناگهان، صدایی مرا به خودم آورد. یکی از طرفداران هیجانزده، که از شدت شوق نتوانسته بود خودش را کنترل کند، با عجله از کنارم رد شد و به شدت من را هل داد. تعادلم را از دست دادم و با صورت به زمین افتادم.
در کسری از ثانیه، حس کردم کسی مرا گرفته است. سرم را بلند کردم و با چهرهای روبرو شدم که بارها در صفحات نمایش دیده بودم؛ صورت جونگکوک که حالا با نگرانی به من نگاه میکرد.
«حالت خوبه؟» صدایش در میان همهمه جمعیت به گوشم رسید.
لکنت گرفته بود: «آ… آره، فکر کنم. ممنونم.»
سعی کردم بلند شوم، اما با اولین تلاشم، مچ پایم تیر کشید و فهمیدم قادر به ایستادن نیستم. جونگکوک که وضعیتم را دید، بدون اینکه تردید کند، مرا “براید استایل” بغل کرد. جمعیت اطرافمان منفجر شد. تشویقها و سوتها فضا را پر کرد. احساس میکردم در یک فیلم هستم. اما گرمای دستانش و نگرانی واقعی در چشمانش، مرا به واقعیت برگرداند. او مرا به سمت درمانگاه کوچک فرودگاه برد، در حالی که پاهایم از زمین فاصله داشتند و صورتم از خجالت و شگفتی سرخ شده بود. این شروع عجیب و باورنکردنی من در کره بود.
پــایــانـــ...
چطور بود؟
درخواستی داشتید بهم بگید
مینویسم توت فرنگیا🍓🍭
حمایت کنی بهت از اینا میدم: 🍭
- ۴.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط