در باز شد و تهیونگ رفت داخل دید آهیون با همون لباس ها خیلی ...
{ 𝐁𝐨𝐨𝐤 𝐨𝐟 𝐋𝐢𝐟𝐞 } { 9 }
در باز شد و تهیونگ رفت داخل. دید آهیون با همون لباس ها خیلی بامزه روی تخت نشسته.
کنارش نشست و بعد از چند ثانیه سکوت رو شکست...
_یادته...چقدر باهم بازی میکردیم
+الان دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست
_هیچ چیز عوض نشده...فقط بزرگتر شدیم
+بازم....بازم نمیتونم این حقیقت که معلم منی رو انکار کنم
_فقط بخاطر شغلم میخوای ازم دوری کنی؟
+تهیونگ...من بخوام هم نمیتونم ازت دور باشم...منظورم اینه تو مدرسه هستی و خب...مادرت دوست مادر منه...
_از من...خجالت میکشی؟
+آره خب
تهیونگ لبخندی زد و بلند شد
_نمیخوام بهت فشار بیارم چون صمیمیت چیزی نیست که یهویی بوجود بیاد...شاید بهتر باشه به هم زمان بدیم
+اوکی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت مامان که دیگه بریم خونه
_بریم؟
؛ بریم عزیزم
_بیشتر میموندید
؛ حتما بازم هم دیگه رو میبینیم
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم
_فکر کنم گوشیمو جا گذاشتم
؛ سریع برو برگرد
پیاده شدم دیدم آهیون دم در بود
+گوشیت
_مرسی
•خانم پارک حواستون هست اجاره ابن ماه رو ندادید؟
یه مرد از طبقه بالا اومد.فکر کنم صاحب خونه بود.
+چشم تسویه میکنیم
•لطفاً زودتر
(نکته: خونه آپارتمانی هست)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با خیال راحت دیر از خواب بلند شدم چون جمعه بود و کاری نداشتم. گوشیمو چک کردم دیدم تهیونگ پیام داده. با ذوق پیامو باز کردم.
_[سلام خوبی]
_[اماده باش شب بریم بیرون]
به قدری ذوق کردم داشتم خودمو به تخت و دیوار میکوبیدم (کصخل شده)
با انرژی کامل رفتم پایین پیش مامانم
٪چی شده انقد سرحالی؟
+وا...حالا یه روز پر انرژی بودما ایش
٪من که میدونم یه خبریه ولی باشه نگو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ {هونگده} ( ۲۱:٠٠)
خیابون شلوغ بود و صدای خواننده های خیابونی خیلی وایب خوبی میداد. یهو چشمم خورد به یه کیوسک دوکبوکی.
_بخوریم؟
+بخوریم...
تهیونگ ظرف رو از فروشنده گرفت و باهم نشستیم روی نیمکت. یه تیکه توی دهنم گذاشتمو....
+شت...چقدر تنده سوختم!
تهیونگ سس کنار لبم رو پاک کرد و گفت
_صبر کن برات نوشابه بگیرم بخوری تندیش کمتر بشه😂
منتظر بودم تهیونگ نوشابه رو بخره که چشمم افتاد به یونگی که یه سیگار دستشه و خیره شده به من
_بفرمایید نوشابتون
+تهیونگ اونجا رو ببین، یونگیه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆
شرط: 20 لایک _ ۱۵ کامنت _ ۲ بازنشر
.
.
.
#تهیونگ #فیک #رمان
در باز شد و تهیونگ رفت داخل. دید آهیون با همون لباس ها خیلی بامزه روی تخت نشسته.
کنارش نشست و بعد از چند ثانیه سکوت رو شکست...
_یادته...چقدر باهم بازی میکردیم
+الان دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست
_هیچ چیز عوض نشده...فقط بزرگتر شدیم
+بازم....بازم نمیتونم این حقیقت که معلم منی رو انکار کنم
_فقط بخاطر شغلم میخوای ازم دوری کنی؟
+تهیونگ...من بخوام هم نمیتونم ازت دور باشم...منظورم اینه تو مدرسه هستی و خب...مادرت دوست مادر منه...
_از من...خجالت میکشی؟
+آره خب
تهیونگ لبخندی زد و بلند شد
_نمیخوام بهت فشار بیارم چون صمیمیت چیزی نیست که یهویی بوجود بیاد...شاید بهتر باشه به هم زمان بدیم
+اوکی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت مامان که دیگه بریم خونه
_بریم؟
؛ بریم عزیزم
_بیشتر میموندید
؛ حتما بازم هم دیگه رو میبینیم
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم
_فکر کنم گوشیمو جا گذاشتم
؛ سریع برو برگرد
پیاده شدم دیدم آهیون دم در بود
+گوشیت
_مرسی
•خانم پارک حواستون هست اجاره ابن ماه رو ندادید؟
یه مرد از طبقه بالا اومد.فکر کنم صاحب خونه بود.
+چشم تسویه میکنیم
•لطفاً زودتر
(نکته: خونه آپارتمانی هست)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با خیال راحت دیر از خواب بلند شدم چون جمعه بود و کاری نداشتم. گوشیمو چک کردم دیدم تهیونگ پیام داده. با ذوق پیامو باز کردم.
_[سلام خوبی]
_[اماده باش شب بریم بیرون]
به قدری ذوق کردم داشتم خودمو به تخت و دیوار میکوبیدم (کصخل شده)
با انرژی کامل رفتم پایین پیش مامانم
٪چی شده انقد سرحالی؟
+وا...حالا یه روز پر انرژی بودما ایش
٪من که میدونم یه خبریه ولی باشه نگو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ {هونگده} ( ۲۱:٠٠)
خیابون شلوغ بود و صدای خواننده های خیابونی خیلی وایب خوبی میداد. یهو چشمم خورد به یه کیوسک دوکبوکی.
_بخوریم؟
+بخوریم...
تهیونگ ظرف رو از فروشنده گرفت و باهم نشستیم روی نیمکت. یه تیکه توی دهنم گذاشتمو....
+شت...چقدر تنده سوختم!
تهیونگ سس کنار لبم رو پاک کرد و گفت
_صبر کن برات نوشابه بگیرم بخوری تندیش کمتر بشه😂
منتظر بودم تهیونگ نوشابه رو بخره که چشمم افتاد به یونگی که یه سیگار دستشه و خیره شده به من
_بفرمایید نوشابتون
+تهیونگ اونجا رو ببین، یونگیه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆
شرط: 20 لایک _ ۱۵ کامنت _ ۲ بازنشر
.
.
.
#تهیونگ #فیک #رمان
- ۸۵۱
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط