پسر آدمیزاد
پسرِ آدمیزاد
پارت.۲۱
ویو جونگ کوک
با حس سنگینی روی خودم و نوری که به چشمام برخوردم میکرد..
چشم هام رو باز کردم..
اوهه...
ا.ت روم بود..لبخندی به لبم اومد..
تا خواستم حرکتی کنم..در اتاق محکم باز شد..
ا.ت. درجا از روم پرید..
جونگهی: بدوید سریع امروز عروسیهههه(داد)
ا.ت که انگار برق گرفته بود..گفت
ا.ت: جونگهی من نمیام عروسی..بگو ا.ت کار داشت..
جونگهی: اها بگم عروس رفته گل بچینه؟
ا.ت درجا از جاش پرید..
ا.ت: امروز عروسیمونه..
کوک: بله..
نگاهی بهم انداخت انگار تعجب کرده بود..
ا.ت: کوک تو..تو بیداریییی..
کوک: نه خوابم..
ا.ت: واییی خداروشکر..وایسا جونگهییی تو خوب شدییی
جونگهی: اره خوبم..
نگاهی به جونگهی انداختم..
یه پیراهن سفید تنش بود ولی دکمه هاش باز بودن..
یکی از گونه هاش کبود بود..
سرش بسته بود..
رو بدنش جای زخم و چنگ بود..
دور کمرش باند پیچی شده بود..
و اینا تقصیر کی بود؟
معلومه..من..
کوک: جونگ هی من معذرت میخوام
جونگهی:بابت چی؟(با اخم)
کوک: به خاطر من این بلا ها سرت اومد..(بغض)
جونگهی بغلم کرد و گفت..
جونگهی: هعیی اشکال نداره چیزی نشده که..
نباتای عزیزم..
حمایت کنید که پارت بعدی عروسی شروع میشه و تازه داستان خوفناک و دلهره آور شروع میشه...
پارت.۲۱
ویو جونگ کوک
با حس سنگینی روی خودم و نوری که به چشمام برخوردم میکرد..
چشم هام رو باز کردم..
اوهه...
ا.ت روم بود..لبخندی به لبم اومد..
تا خواستم حرکتی کنم..در اتاق محکم باز شد..
ا.ت. درجا از روم پرید..
جونگهی: بدوید سریع امروز عروسیهههه(داد)
ا.ت که انگار برق گرفته بود..گفت
ا.ت: جونگهی من نمیام عروسی..بگو ا.ت کار داشت..
جونگهی: اها بگم عروس رفته گل بچینه؟
ا.ت درجا از جاش پرید..
ا.ت: امروز عروسیمونه..
کوک: بله..
نگاهی بهم انداخت انگار تعجب کرده بود..
ا.ت: کوک تو..تو بیداریییی..
کوک: نه خوابم..
ا.ت: واییی خداروشکر..وایسا جونگهییی تو خوب شدییی
جونگهی: اره خوبم..
نگاهی به جونگهی انداختم..
یه پیراهن سفید تنش بود ولی دکمه هاش باز بودن..
یکی از گونه هاش کبود بود..
سرش بسته بود..
رو بدنش جای زخم و چنگ بود..
دور کمرش باند پیچی شده بود..
و اینا تقصیر کی بود؟
معلومه..من..
کوک: جونگ هی من معذرت میخوام
جونگهی:بابت چی؟(با اخم)
کوک: به خاطر من این بلا ها سرت اومد..(بغض)
جونگهی بغلم کرد و گفت..
جونگهی: هعیی اشکال نداره چیزی نشده که..
نباتای عزیزم..
حمایت کنید که پارت بعدی عروسی شروع میشه و تازه داستان خوفناک و دلهره آور شروع میشه...
- ۸.۹k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط