فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند . . .

فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند . . .
فکر می کردم قهرمان باید با هیولا بجنگد . . .
اما روزی پیرمردی را دیدم . . .


نه چهار شانه بود و نه ورزشکار،
نه جرات مقابله با هیولا داشت و نه توانش را؛


اما قلبی بزرگ و قامتی برافراشته داشت . . .
او قهرمان بود . . .
او نامی به عظمت اسم پدر داشت . .
دیدگاه ها (۴)

جایی که مادر در آننفس بکشد،هیچ گلدانی خشکنمی‌شود...سلامتی هم...

غم انگیز ترین پستی که امروز دیدم#کفش#فقر

40 روز میگذرد و هم چنان ننه (مادربزرگ)مریض روی تخت بیمارستان...

#چادرانهآفرین بانو حجابت را رعایت میکنی…از خطوط قرمز شرعت حم...

ارباب مرگ پارت ۶.

پارت ۱ میا+نامجون -+سلام من کیم میا هستم با بردارم زندگی م...

داستان سهراب وپریسا نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط