گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه..!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت...
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#عشق#تنها#روح_زخمی
دیدگاه ها (۴)

‏🐺[۱۱:۵۲ به وقت کره]•۳ عکس•تادااآه، در مقایسه با دیروز، زانو...

وقتی پدرت بود🧡پارت ۳(last part)با‌حرفهاش واقعا داشتم اروم می...

رومان روز برفی (پارت8)از زبان اتواقعا خیلی آروم بود خوابش بو...

ترند یویو :)https://wisgoon.com/n.yoyoببینید این دختره عن سم...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

Multi-Part: 1When you were pregnant, you went to the gym wit...

پارت ۶ازش جدا شدم و دیدم داره میخنده.گفتم:سوهی: چته!؟ چرا می...

آرهخلاصه-🗣️وای بچه‌ها من یه مشکل خخخخخخخییییییلللللییییییی ب...

ستاره ی من(پارت 1)

وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط