مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت پنجم]

روز بعد...

از صبح، آسمان ابری بود.

نسیم خنکی روی سطح دریا می‌وزید.

یونگی مثل همیشه روی همان تخته‌سنگ کنار ساحل نشسته بود.

اما این بار...

هر چند دقیقه یک‌بار به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد.

یونگی: ...

دیر کرده...

چند ثانیه بعد خودش زیر لب گفت:

یونگی: شاید اصلاً نیاد.

همین که خواست دوباره نگاهش را به دریا بدوزد...

صدایی آشنا از دور شنید.

ات: یونگی!

سرش را بلند کرد.

ات با نفس‌نفس زدن سمتش می‌دوید.

وقتی رسید، خم شد و دستش را روی زانویش گذاشت.

ات: ببخشید...

امروز خواب موندم.

یونگی چند لحظه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

یونگی: فکر کردم نمیای.

ات با لبخند سرش را بالا آورد.

ات: مگه میشه نیام؟

من قول دادم.

...

هر دو کنار هم روی شن‌ها نشستند.

باد ملایمی می‌وزید.

ات کفش‌هایش را درآورد و پاهایش را داخل شن‌های نرم فرو برد.

ات: یونگی...

یونگی: هوم؟

ات: تا حالا کسی هر روز میومد پیشت؟

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی کوتاه گفت:

یونگی: نه.

ات: یعنی...

من اولین نفرم؟

یونگی: آره.

ات لبخند زد.

ات: پس احساس خاص بودن می‌کنم.

یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.

یونگی: زیادی ذوق نکن.

ات خندید.

ات: تو هرچی بگی، من بازم ذوق می‌کنم.

...

چند دقیقه بعد...

ات با انگشت روی شن‌ها شروع به نقاشی کشیدن کرد.

اول یک خورشید.

بعد چند موج.

بعد خیلی آرام اسم خودش را نوشت.

«ات»

یونگی به نوشته نگاه کرد.

ات با لبخند گفت:

ات: حالا تو هم اسمتو بنویس.

یونگی چند لحظه مردد ماند.

بعد خم شد و کنار اسم ات نوشت:

«یونگی»

دو اسم کنار هم روی شن‌ها نقش بست.

ات با لبخند به آن‌ها نگاه کرد.

ات: قشنگ شد.

یونگی چیزی نگفت.

فقط نگاهش روی دو اسم ماند.

در همان لحظه...

موجی آرام جلو آمد...

و هر دو اسم را با خودش شست و برد.

ات با ناراحتی گفت:

ات: اه...

پاک شدن.

یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.

یونگی: اشکالی نداره.

ات: چرا؟

یونگی نگاهش را به دریا دوخت.

یونگی: فردا...

دوباره می‌نویسیم.

ات چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.

بعد آرام لبخند زد.

ات: آره...

فردا دوباره می‌نویسیم.

خورشید کم‌کم به افق نزدیک می‌شد.

نسیم، موهای هر دو را تکان می‌داد.

و برای اولین بار...

بین آن دو، سکوت دیگر عجیب نبود.

سکوتشان...

خودش یک گفت‌وگو بود.

ادامه دارد... 🌊🤍
دیدگاه ها (۰)

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

مردی در ساحل...[پارت چهارم]روز بعد...ساحل مثل همیشه آرام بود...

مردی در ساحل...[پارت سوم]صبح روز بعد...ات از خواب بیدار شد.ا...

مردی در ساحل...[پارت دوم]ات چند دقیقه‌ی دیگر کنار یونگی ایست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط