ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ،ﻣﺪﺍﻡ ﺍﯾﻦﭘﺎ ﻭ ﺁﻥﭘﺎ
ﻣﯽﮐﺮﺩ،
ﻧﺎﻧﻮﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ ﻧﺎﻥ
ﺑﺨﺮﻡ، ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﮔﺮﮒﻫﺎ ﺷﮑﻤﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻨﺪ !
ﻧﺎﻧﻮﺍ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ
ﻧﺴﭙﺮﺩﻩﺍﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﺳﭙﺮﺩﻩﺍﻡ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯼ‏«ﮔﺮﮔﻬﺎ ‏»ﻫﻢ ﻫﺴﺖ..¡!
دیدگاه ها (۲)

من امشب از فراق یار می گریم بسان عاشقان زار می گریم رفیق نیم...

اگه یه روز حس کردی نبودن یه نفر از بودنش بهتره چشماتو ببند و...

من امشب از فراق یار می گریم بسان عاشقان زار می گریم رفیق نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط