.Part¹

.Part¹
حمله عصبی بهش دست داده بود و داشت برای باره بی نهایت مثل دیو__ونه ها خاطراتش رو با صدای بلند می‌گفت و قهقهه میزد و عر_بده ‌می‌کشید.
پرستارا به زور آرومش کرده بودن و به زور قرص های آرام بخش رو تو دهنش چپونده بودن و دست و پاهاش رو با زنجیر بسته بودن.
گوشه ای از سلول تاریکش نشسته بود و با لبخندی دیو__انه وار به گوشه ای خیره بود.
خاطرات داخل مغزش بیشتر و بیشتر پررنگ تر می‌شدن.
یکی از برگه های پخش شده روی زمین سلول رو برداشت و شروع کرد به دوباره کشیدن نقاشی اون روز.
هر خطی که ایجاد میکرد روی کاغذ باعث میشد دوباره حمله عصبی کوچیکی بهش دست بده.
بعد از کامل شدن نقاشی عین دیو__ونه ها می‌خندید.
در سلول باز شد و نور کوچیکی ایجاد شد.
بازپرس رو مخ وارد شد و صندلی که گوشه سلول پرت شده بود و پایه اش ترک خورده بود رو برداشت و رو به روی پسر نشست.
بازپرس: خب جئون، نمی‌خوای لجبازی رو کنار بزاری و دلیل قت__لی که انجام دادی رو بگی؟ شاید اگه راستش رو بگی بشه در مجا__زاتت تخفیف قائل شد.
پسر با لبخندی ترسناک به بازپرس خیره شد و با زمزمه ای که لرزه به اندام هر کسی مینداخت لب زد:
جئون: چرا باید اینکارو کنم؟
باز پرس اخم کوچیکی کرد.
بازپرس:چون این پرو__نده تا وقتی که راستشو نگی تموم نمیشه جئون. فقط بگو چه اتفاقی افتاد که دست به قت__ل سه نفر زدی؟
پسر لبخند گشادی زد و لب زد:
جئون: اگه اینجوری همه چی تموم میشه پس.... باشه. این قصه کوچولو رو برات تعریف میکنم.
«8 ماه قبل..»
پسر و دخترک معصوم روی شن های ساحل در آغو__ش هم نشسته بودن و به دریای روبرویشان و ستاره ها و ماه خیره بودن.
دخترک با اضطراب و لکنت لب زد:
ات: جونگکوک؟
جئون: جانم.
ات: اگه به زمانی من و تو مجبور به جدایی بشیم چیکار میکنی؟
جئون: اگر همچین اتفاقی بیفته کسی که باعثشه رو نابود میکنم.. خودتم خوب می‌دونی برای تو می‌زارم دنیا به آتیش کشیده بشه. اگر تو مال من نباشی مال هیچکس دیگه ای هم قرار نیست بشی.
دختر سرش رو پایین برد.
قطره اشکی از چشمش افتاد.
اما از چشم پسر دور نموند.
چونن دختر رو بالا آورد و با جدیت و مهربانی که در هم آمیخته بود لب زد:
جئون: چیزی شده؟ چرا همچین چیزی رو میپرسی؟ چرا گریه میکنی؟
دختر سریع خودش رو جمع و جور کرد و خنده فیکی تحویل پسر داد و لب زد:
ات: چیز مهمی نبود.
اخم کوچکی روی پیشونی پسر نقش بست و کمی انگشتش رو در چونه دختر فشار داد تا حس مالکیت و کنترلش رو به دختر بفهمونه.
جئون: راستشو بگو. وقتی دروغ میگی چشمات برق میزنه.
لبخند دختر محو شد و قطره اشک دیگه ای از چشمش افتاد.
ات: جونگکوک...
جئون: زود باش.
تحمل دختر تموم شد و شروع کرد به هق هق کردن.
چهره پسر با دیدن اشک های معشوقش نرم شد اما باز هم محکم ماند.
ات: جونگکوک... خانوادم... خانوادم منو مجبور کردن که ماه بعد برای محکم تر شدن پایه های شرکت با... با پسر خاندان کیم ازدواج کنم.
پسر با شنیدن حرف دختر برای لحظه ای تمام صدا های اطرافش محو شدن و حرف های دختر توی سرش اکو میشدن.
معشوقش باید با بهترین دوستش ازدواج می‌کرد ؟
آخه چرا دخترکش ؟
چرا بهترین دوستش... تهیونگ؟
سعی کرد ناامیدیش رو با لبخندی غمگین پنهان کنه اما معشوقش از چیزی که فکر می‌کرد باهوش تر بود.
دختر آروم پسر رو در آغو__ش گرفت و انگشتانش رو در موهاش به حرکت درمیاورد.
بغض بدی گلوی هردوشون رو خفه کرده بود.
جونگکوک: تو که بعد از ازدواج منو ترک و فراموش نمیکنی؟ نه؟
دختر به چشم های پر از غم و درد پسرش خیره شد.
چشم هایی که درد و عشق توش موج میزد.
ات: من هیچوقت قرار نیست اینکارو کنم.
پسر لبخندی کوچیکی زد و دختر رو محکم در آغو__شش کشید.
زندگی واقعا بی رحمه.
هیچ فرصتی به هیچکس نمی‌ده.
قلب‌ها تک به تک به شکسته میشن اما هیچ خدا یا فرشته ای به کمک هیچکس نمیاد.
همه محکوم به زندگی در این جهنمی که اسمش زندگیه هستن.
چند روز بعد جئون رفت پیش تهیونگ.
جئون: شنیدم داری ازدواج می‌کنی.
تهیونگ لبخندی زد و لب زد:
کیم: آره. دختره خوشگلیه. دوستش دارم.
همین کلمات کافی بود تا احساسات درهم آمیخته پسر تحریک بشه.
از زیر دندونهایی که به هم ساییده میشدن لب زد:
جئون: امیدوارم خوشبخت بشی.
تهیونگ پسر رو بغل کرد.
کیم: ممنونم رفیق.
.


.


.



.
ادامه دارد...

𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏 :با همکاری

لایک:7
کامنت:7
فالو:4
بازنشر:4
دیدگاه ها (۱۳)

Between sleep and breath

The path that led to you again...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط