پارت۶|تاج و خون
پارت۶|تاج و خون
کوک فقط به چشمان تهیونگ که در چشم های خودش قفل شده بود خیره شده بود. تهیونگ روبه رو اش زانو زده بود و صورته نرم و صافش را نوازش میکرد
تهیونگ:تو که نمیخوای روی حرف شاهزاده حرف بزنی
کوک:ولی من فقط یک خدمتکارم-
تهیونگ خنده ای کرد:پس مجبورم کردی
کوک:من-
تهیونگ:ایش هیچی نگو فقط میخوام انجامش بدم
کوک:شاهزاده(با صدای بم بلند)
تهیونگ:سره من داد نزن شاهزادت داره بهت دستور میده
کوک:بهتون گفتم من نمیتونم
میخواست بلند شه که تهیونگ محکم نشوند سر جاش
تهیونگ:هع فک کردی میتونی فرار کنی تا وقتی اون لبات مال من نشن جایی نمیری
کوک لبش را گاز گرفت
تهیونگ دستش را پشت گردن کوک گذاشت که وقتی بهش نزدیک میشه عقب نره. لبش روی لب کوک قفل شد،جوری که کلید باز کردنش دست خودش بود.
هیکل بزرگ ته روی کوک که روی تخت ولو شده بود افتاد
جلوی لباسش باز شد و کوک نگاهش از صورت جدی تهیونگ و چشم های گردش که برق میزد برداشته نمیشد
کوک ناله ضعیفی کرد:شاهزاده...
ته:ایش
هنوز لب های نازک و کوچک کوک را زیر دندونش له میکرد
(تشبیه)منحرف نباشید انقدر😅
ناله های ضعیف او هیچ تاثیری روی تهیونگ نداشت و ته هیکل بزرگش را بیشتر روی کوک شل میکرد
صدای در:شاهزاده بانو مینهو اجازه دیدن شما رو دارن
تهیونگ لبش را از لب کوک جدا کرد ولی هنوز روی کوک دراز کشیده بود
تهیونگ:بگو منتظر بمونه الان میام
خدمتکار از اونجا دور شد
تهیونگ موهای کوک را کنار زد:بانو مینهو جونتو نجات داد ولی فایده نداره امشب میای پیش خودم فهمیدی؟
کوک سرش را تکان داد:با-باش
تهیونگ از روی کوک بلند شد:خوبه میتونی بری...
ادامه دارد...
۲۰لایک
۳۰کامنت
بازنشر هرچقدر میخواین
کوک فقط به چشمان تهیونگ که در چشم های خودش قفل شده بود خیره شده بود. تهیونگ روبه رو اش زانو زده بود و صورته نرم و صافش را نوازش میکرد
تهیونگ:تو که نمیخوای روی حرف شاهزاده حرف بزنی
کوک:ولی من فقط یک خدمتکارم-
تهیونگ خنده ای کرد:پس مجبورم کردی
کوک:من-
تهیونگ:ایش هیچی نگو فقط میخوام انجامش بدم
کوک:شاهزاده(با صدای بم بلند)
تهیونگ:سره من داد نزن شاهزادت داره بهت دستور میده
کوک:بهتون گفتم من نمیتونم
میخواست بلند شه که تهیونگ محکم نشوند سر جاش
تهیونگ:هع فک کردی میتونی فرار کنی تا وقتی اون لبات مال من نشن جایی نمیری
کوک لبش را گاز گرفت
تهیونگ دستش را پشت گردن کوک گذاشت که وقتی بهش نزدیک میشه عقب نره. لبش روی لب کوک قفل شد،جوری که کلید باز کردنش دست خودش بود.
هیکل بزرگ ته روی کوک که روی تخت ولو شده بود افتاد
جلوی لباسش باز شد و کوک نگاهش از صورت جدی تهیونگ و چشم های گردش که برق میزد برداشته نمیشد
کوک ناله ضعیفی کرد:شاهزاده...
ته:ایش
هنوز لب های نازک و کوچک کوک را زیر دندونش له میکرد
(تشبیه)منحرف نباشید انقدر😅
ناله های ضعیف او هیچ تاثیری روی تهیونگ نداشت و ته هیکل بزرگش را بیشتر روی کوک شل میکرد
صدای در:شاهزاده بانو مینهو اجازه دیدن شما رو دارن
تهیونگ لبش را از لب کوک جدا کرد ولی هنوز روی کوک دراز کشیده بود
تهیونگ:بگو منتظر بمونه الان میام
خدمتکار از اونجا دور شد
تهیونگ موهای کوک را کنار زد:بانو مینهو جونتو نجات داد ولی فایده نداره امشب میای پیش خودم فهمیدی؟
کوک سرش را تکان داد:با-باش
تهیونگ از روی کوک بلند شد:خوبه میتونی بری...
ادامه دارد...
۲۰لایک
۳۰کامنت
بازنشر هرچقدر میخواین
- ۱.۲k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط