(فقط قرار بود بردش باشی) part forteen
(فقط قرار بود بردش باشی) part forteen
صبح
بلند شدیم رفتیم پایین دیدیم پدر مادر لیا و تهیونگ میخوان برن بدرقهشون کردیم
پدر لیا گفت: تهیونگ و ا.ت حواستون به لیا باشه
ما هم گفتیم چشم اونا رفتن
لیا گفت: من سه روز دیگه میمونم بعد میام
پدر لیا گفت:باشه دخترم
من رفتم بالا که یه لباس مناسب بپوشم که برم بیرون
از زبان تهیونگ
پایین نشستم رو مبل منتظر بودم ا.ت بیاد بریم بیرون به لیا گفتم تو هم میای
لیا گفت: کجا
تهیونگ گفت: خودمو ا.ت میخوایم بریم بیرون توهم میای
لیا گفت: ا.ت حالا برای چی میخواد بیاد
تهیونگ گفت: پس تو نمیای
لیا گفت: چرا میام
تهیونگ گفت: خب باشه
نشسته بودم سرم تو گوشی بود که لیا اومد نزدیکم و گوشی ازم گرفت
تهیونگ گفت: چیکار میکنی
لیا گفت:همونکاری که دوست داری
خواستم بلند شم لیا نزاشت سریع دستمو بست
اخه لیا خیلی تو اینکارا ماهر بود و بعد اومد رو پام نشست شروع کرد به لب گرفتن ازم منم که دوست نداشتم هی صورتم میزدم اونطرف و اونطرف که با دستش صورتمو گرفت و هی لبمو میبوسید
از زبان ا.ت
اماده شدم رفتم که برم پایین دیدم لیا نشست روی پای تهیونگ و دارن همو بوس میکنن اونها وقتی منو دیدن سریع نگام کردن لیا سریع رفت
از زبان تهیونگ
ا.ت اومد و دیدمون لیا سریع رفت و حتی ا.ت هم داشت میرفت بیرون من سریع دستمو باز کردم و رفتم دنبالش
تهیونگ گفت: ا.ت جانم اشتباه فکر میکنی
ا.ت باگریه گفت: هیچی هم اشتباه فکر نمیکنم همه ی اون حرفایی که لیا بهم زد واقعی بود الان هم با چشمای خودم دیدم
صبح
بلند شدیم رفتیم پایین دیدیم پدر مادر لیا و تهیونگ میخوان برن بدرقهشون کردیم
پدر لیا گفت: تهیونگ و ا.ت حواستون به لیا باشه
ما هم گفتیم چشم اونا رفتن
لیا گفت: من سه روز دیگه میمونم بعد میام
پدر لیا گفت:باشه دخترم
من رفتم بالا که یه لباس مناسب بپوشم که برم بیرون
از زبان تهیونگ
پایین نشستم رو مبل منتظر بودم ا.ت بیاد بریم بیرون به لیا گفتم تو هم میای
لیا گفت: کجا
تهیونگ گفت: خودمو ا.ت میخوایم بریم بیرون توهم میای
لیا گفت: ا.ت حالا برای چی میخواد بیاد
تهیونگ گفت: پس تو نمیای
لیا گفت: چرا میام
تهیونگ گفت: خب باشه
نشسته بودم سرم تو گوشی بود که لیا اومد نزدیکم و گوشی ازم گرفت
تهیونگ گفت: چیکار میکنی
لیا گفت:همونکاری که دوست داری
خواستم بلند شم لیا نزاشت سریع دستمو بست
اخه لیا خیلی تو اینکارا ماهر بود و بعد اومد رو پام نشست شروع کرد به لب گرفتن ازم منم که دوست نداشتم هی صورتم میزدم اونطرف و اونطرف که با دستش صورتمو گرفت و هی لبمو میبوسید
از زبان ا.ت
اماده شدم رفتم که برم پایین دیدم لیا نشست روی پای تهیونگ و دارن همو بوس میکنن اونها وقتی منو دیدن سریع نگام کردن لیا سریع رفت
از زبان تهیونگ
ا.ت اومد و دیدمون لیا سریع رفت و حتی ا.ت هم داشت میرفت بیرون من سریع دستمو باز کردم و رفتم دنبالش
تهیونگ گفت: ا.ت جانم اشتباه فکر میکنی
ا.ت باگریه گفت: هیچی هم اشتباه فکر نمیکنم همه ی اون حرفایی که لیا بهم زد واقعی بود الان هم با چشمای خودم دیدم
- ۲۲.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط