𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③
_بخش دوم_
بشقابم را از جلوی دستم عقب میدهم و کمی آب مینوشم.تا اینکه صدای کسی مرا از تفکراتم بیرون میآورد.استیو.
"راستی آزمایی رو برای این بچه ها اجرا کردیدپدر؟"
پیرمرد نگاه بی حوصله ای به او میاندازد"بله استیو.بینهایت با استعدادن.تا حالا هیچکدومتون به اندازه سوروس و جولیت توی آزمون ها سربلند نشدید."
سعی میکنم گوش نکنم.وانمود میکنم خزعبلاتی که لونا میگوید برایم جالب است.خاطره میگوید و خاله زنکی میکند.من و جولیت را دو طرف خودش نشانده و یک بند فک میزند!آرزو میکنم یا امروز تمام شود یا من.اما ناگهان استیو لعنتی مرا مخاطب قرار میدهد.
"سوروس امبر میگه تو نابغه ای.گویا پدرم هم قبول داره.من واقعاً خوشحالم که یه معجون ساز فوق العاده دیگه بعد از آیلین به این خانواده اومده"
نمیدانم باید چه بگویم.از من سوال نپرسیده.جملاتش همه خبری بودند.من بلد نیستم بدون اینکه ازم بپرسند حرف بزنم!کمک!خونسرد و بی تفاوت جلوه میکنم.فقط یک کلمه میگویم"ممنونم."
زن استیو،هرا.میگوید"پناه بر خدا، استیو!منطقی نیست که انقد شبیهت باشه"
لونا تایید میکند"منم همینو گفتم"
بدترین اتفاق امروز افتاده.من مرکز توجه شدم.استیو لبخند محوی میزند"با این تفاوت که من هیچوقت نابغه نبودم.نمی تونید تصور کنید چند بار اخراج شدم"
لونا با خنده میگوید"خودمون هم اونجا بودیم کله پوک!معلومه که میدونیم!"
بچه های سر میز همه ساکتند.به ساکتی من.هیچکدام از این ها را توی هاگوارتز ندیده ام به جز امبر.ولی اگر هاگوارتز باشند همه اسلیتیرینی اند.بلاخره ناهار طاقت فرسا تمام میشود و هرکسی به یک سو متفرق میشود.کنار مادرم هستم که میپرسم"برای همین اسمم رو سوروس گذاشتی؟چون استیو هم با s شروع میشه؟"
لبخند میزند"درسته.ولی تنها دلیلم این نبود.تو...بچه خیلی بانمکی بودی.با خودم میگفتم خیلی زود شبیه مردها میشی.چشمهای درشت مشکی با موهای براق به همون رنگ.مثل برف برق میزدی و خیلی بچه ساکتی بودی.جولیت یه بند گریه میکرد ولی تو؟اصلاً خیلی کم پیش میاومد گریه کنی.چند ساعت بعد از تولدت رادیو گفت یه ستاره جدید کشف شده که اسمش رو سوروس گذاشتن.به معنای سخت گیر.میگفتن دماش اونقدر بالاست که کل منظومه شمسی رو در یه ثانیه ذوب میکنه.و خب اون شبیه تو بود و تو شبیه برادرم.پس اسمی رو انتخاب کردم که واقعاً بهت میومد.و با s هم شروع میشد."
لبخندم را مخفی نمیکنم.اسم من یک فلسفه داشته.روی آن فکر شده و ناگهان فکر میکنم با ارزشم.ناگهان احساس دوست داشته شدن میکنم.با همان نیش باز میپرسم"پس جولیت چی؟"
"جولیت به معنای واقعی کلمه دراما کویین بود.همش گریه میکرد و خیلی خوشگل بود.شبیه دخترهای تو کتاب.و من فکر کردم دلم میخواد چیزی باشه که من نتونستم باشم.معشوقه.دوست داشتم رومئوش رو پیدا کنه تا بهش عشق بورزه اونطوری که لیاقتش رو داره.در نهایت شما برای من مثل کادوی کریسمس بودین.البته چندروزی دیرتر از کریسمس به دنیا اومدین اما...شما ها فوق العاده بودین."
این زن چقدر دوست داشتنی ست!من چقدر عاشق زنی که روبه رویم نشسته هستم!خیلی زیباست!انگار دست پرورده شیطان است که فرشتگان به رویش بوسه زدند.انگار آفتاب است در آغوش شب.آدم مورد علاقه من!خیلی خوشحالم که حالش خوب است!از دست آن وصله ناجور خلاص شده و جایش امن است.انگار آب زیر پوستش رفته.مشخصاً حالش بهتر از قبل شده.خنده های از ته دلش کاری میکند که برای یک لحظه هم که شده دلم نمی خواهد بمیرم.معجزه!
_بخش دوم_
بشقابم را از جلوی دستم عقب میدهم و کمی آب مینوشم.تا اینکه صدای کسی مرا از تفکراتم بیرون میآورد.استیو.
"راستی آزمایی رو برای این بچه ها اجرا کردیدپدر؟"
پیرمرد نگاه بی حوصله ای به او میاندازد"بله استیو.بینهایت با استعدادن.تا حالا هیچکدومتون به اندازه سوروس و جولیت توی آزمون ها سربلند نشدید."
سعی میکنم گوش نکنم.وانمود میکنم خزعبلاتی که لونا میگوید برایم جالب است.خاطره میگوید و خاله زنکی میکند.من و جولیت را دو طرف خودش نشانده و یک بند فک میزند!آرزو میکنم یا امروز تمام شود یا من.اما ناگهان استیو لعنتی مرا مخاطب قرار میدهد.
"سوروس امبر میگه تو نابغه ای.گویا پدرم هم قبول داره.من واقعاً خوشحالم که یه معجون ساز فوق العاده دیگه بعد از آیلین به این خانواده اومده"
نمیدانم باید چه بگویم.از من سوال نپرسیده.جملاتش همه خبری بودند.من بلد نیستم بدون اینکه ازم بپرسند حرف بزنم!کمک!خونسرد و بی تفاوت جلوه میکنم.فقط یک کلمه میگویم"ممنونم."
زن استیو،هرا.میگوید"پناه بر خدا، استیو!منطقی نیست که انقد شبیهت باشه"
لونا تایید میکند"منم همینو گفتم"
بدترین اتفاق امروز افتاده.من مرکز توجه شدم.استیو لبخند محوی میزند"با این تفاوت که من هیچوقت نابغه نبودم.نمی تونید تصور کنید چند بار اخراج شدم"
لونا با خنده میگوید"خودمون هم اونجا بودیم کله پوک!معلومه که میدونیم!"
بچه های سر میز همه ساکتند.به ساکتی من.هیچکدام از این ها را توی هاگوارتز ندیده ام به جز امبر.ولی اگر هاگوارتز باشند همه اسلیتیرینی اند.بلاخره ناهار طاقت فرسا تمام میشود و هرکسی به یک سو متفرق میشود.کنار مادرم هستم که میپرسم"برای همین اسمم رو سوروس گذاشتی؟چون استیو هم با s شروع میشه؟"
لبخند میزند"درسته.ولی تنها دلیلم این نبود.تو...بچه خیلی بانمکی بودی.با خودم میگفتم خیلی زود شبیه مردها میشی.چشمهای درشت مشکی با موهای براق به همون رنگ.مثل برف برق میزدی و خیلی بچه ساکتی بودی.جولیت یه بند گریه میکرد ولی تو؟اصلاً خیلی کم پیش میاومد گریه کنی.چند ساعت بعد از تولدت رادیو گفت یه ستاره جدید کشف شده که اسمش رو سوروس گذاشتن.به معنای سخت گیر.میگفتن دماش اونقدر بالاست که کل منظومه شمسی رو در یه ثانیه ذوب میکنه.و خب اون شبیه تو بود و تو شبیه برادرم.پس اسمی رو انتخاب کردم که واقعاً بهت میومد.و با s هم شروع میشد."
لبخندم را مخفی نمیکنم.اسم من یک فلسفه داشته.روی آن فکر شده و ناگهان فکر میکنم با ارزشم.ناگهان احساس دوست داشته شدن میکنم.با همان نیش باز میپرسم"پس جولیت چی؟"
"جولیت به معنای واقعی کلمه دراما کویین بود.همش گریه میکرد و خیلی خوشگل بود.شبیه دخترهای تو کتاب.و من فکر کردم دلم میخواد چیزی باشه که من نتونستم باشم.معشوقه.دوست داشتم رومئوش رو پیدا کنه تا بهش عشق بورزه اونطوری که لیاقتش رو داره.در نهایت شما برای من مثل کادوی کریسمس بودین.البته چندروزی دیرتر از کریسمس به دنیا اومدین اما...شما ها فوق العاده بودین."
این زن چقدر دوست داشتنی ست!من چقدر عاشق زنی که روبه رویم نشسته هستم!خیلی زیباست!انگار دست پرورده شیطان است که فرشتگان به رویش بوسه زدند.انگار آفتاب است در آغوش شب.آدم مورد علاقه من!خیلی خوشحالم که حالش خوب است!از دست آن وصله ناجور خلاص شده و جایش امن است.انگار آب زیر پوستش رفته.مشخصاً حالش بهتر از قبل شده.خنده های از ته دلش کاری میکند که برای یک لحظه هم که شده دلم نمی خواهد بمیرم.معجزه!
- ۱۲۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط