رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۱
_سوئیچو بهش بده.
غوله چشمی گفت و سوئیچو از یه نفر دیگه گرفت و
به سمتم اومد
بهم دادش که یه چشم غرهاي هم بهش رفتم.
نیما: کیا میدونند؟
-مهرداد و من و دوتا از دوستهام.
دستی توي موهاش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
لعنتی!
بهم نگاه کرد.
_به کسی دیگه نگو، خودم حلش میکنم.
نگاه تندي به سحري که به ستون تکیه داده بود و
سرشو روي دستهاش گذاشته بود انداخت.
-میدونم باهاش چیکار کنم.
سوئیچو توي دستم چرخوندم.
-اگه فهمیدي رئیسش کیه بهم بگو.
سري تکون داد و از پلهها پایین اومد.
از جیبش کارتیو بیرون آورد.
-وقت داشتی بهم زنگ بزن اگه چیزي فهمیدم بهت
بگم.
کارتو ازش گرفتم.
-باشه.
دست به جیب وایساد.
-خداحافظ.
سري تکون داد.
_خداحافظ.
بعد از اینکه نگاه کوتاهی به سحر انداختم چرخیدم
و به جلو قدم برداشتم.
بعد از اینکه ماشینمو تحویل گرفتم و سوار شدم از
عمارت بیرون اومدم.
گوشیمو روشن کردم که دیدم مهرداد ده بار بهم
زنگ زده.
لبمو گزیدم و باهاش تماس گرفتم.
الان بهم فحش میده.
با دومین بوق جواب داد که با صداي دادش گوشیو
از گوشم فاصله دارم.
_کجایی؟
با اخم گفتم: صداتو بیار پایین، برسم همه چیو
بهت میگم.
عصبی گفت: ده بار بهت زنگ زدم کجا بودي؟
-اشتباه فکر میکردم، نیما تو کار سحر دخالتی
نداره.
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از کجا فهمیدي؟
-بیام واست میگم، کجایی؟
-کمپ.
-خوبه.
بعدم تماسو قطع کردم و گوشیو کنارم انداخت.
یه کم گوشمو ماساژ دادم.
وحشی فقط بلد هوار بکشه!
#نیما
با خنده خودمو روي مبل انداختم.
-خوب بازي کردي سحر.
خندید و به مبل تکیه داد.
-منو دست کم نگیر.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
-معلوم نیست این لادن کجا مونده!
با اخم به سحر نگاه کردم.
-از این به بعدم نبینم اینقدر بی احتیاطی کنی،
فهمیدي؟
-خب حالا اخم نکن.
بلند شد و کنارم نشست.
دستشو روي بازوم گذاشت و نزدیک گوشم لب زد:
لادنم بیاد یه کم باهم خوش بگذرونیم، چطوره؟
لالهی گوشمو بوسید که بهش نگاه کردم.
شستشو روي لبم کشید.
نیشخندي زدم و دستمو روي رونش گذاشتم.
روي مبل خوابوندمش و روش خم شدم.
-تا لادن میاد اول یه کم بهم حال بده بعد به
جفتتون حال میدم.
چشمهاش برقی زدند.
-اوف، هر چی تو بگی.
گردنشو بوسیدم و دکمههاشو باز کردم.
سرمو بالا آوردم تا لبشو ببوسم اما یه دفعه چهرهی
مطهره جلوي چشمهاش نقش بست و صداش توي
گوشم پیچید که چشمهامو بستم و سرمو به چپ و
راست تکون دادم.
لعنتی!
دست سحر کنار صورتم نشست.
_خوبی؟
با کمی مکث کلافه از روش بلند شدم و به سمت پلهها رفتم.
-تا لادن میاد میرم یه کم دوش بگیرم.
با حرص گفت: نیما!
#مطهره
-راستشو بخواي هنوزم نمیتونم باور کنم که کار
نیما نیست.
دستمو روي بازوش گذاشتم
-اما اگه واقعا نباشه چی؟
پوفی کشید و بلند شد.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۲پوفی کشید و بلند شد._میرمیه دوش ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۳همونطور که خودشو میخاروند گفت: نم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۰_میگمولم کن... نمیشنوي؟اما عوضی ه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۹وارد یه کوچه شد که با فاصله ازش و...

^فیک جونگکوک^(پارت۲۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط