𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 4
ویولت پشت سر خدمتکار راه میرفت و هرچه به اتاق شاهزاده نزدیکتر میشد، ضربان قلبش بیشتر میشد.
خدمتکار مقابل یک در بزرگ ایستاد و کنار رفت.
«شاهزاده داخل هستند.»
ویولت لحظهای مکث کرد.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
اتاق بزرگ و ساکتی بود.
مردی کنار پنجره ایستاده بود و پشتش به ویولت بود.
ویولت آرام گفت:
+ من... ویولت هستم.
مرد بدون اینکه برگردد، جواب داد:
- میدونم.
صدایش سرد و بیاحساس بود.
ویولت ابروهایش را کمی درهم کشید.
+ شما هوسوک هستید؟
مرد بالاخره برگشت.
برای چند ثانیه، نگاهشان به هم گره خورد.
هوسوک بدون هیچ لبخندی گفت:
- بله.
ویولت نمیدانست چه بگوید.
هوسوک چند قدم به سمت میز رفت و روی صندلی نشست.
- بشین.
ویولت روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
هوسوک نامهای را روی میز گذاشت.
- پدرت شرایط رو بهت گفته؟
ویولت آرام جواب داد:
+ تا حدودی.
- پس میدونی این ازدواج برای چیه.
ویولت نگاهش کرد.
+ برای نجات خانوادهم.
هوسوک سرش را کمی تکان داد.
- دقیقاً.
ویولت از لحنش ناراحت شد.
+ و شما؟ شما چرا قبول کردید؟
هوسوک بدون مکث جواب داد:
- چون بهش نیاز دارم.
ویولت متعجب پرسید:
+ به چی؟
هوسوک نگاهش را مستقیم به چشمهای او دوخت.
- به این ازدواج.
ویولت چند لحظه سکوت کرد.
+ ولی چرا من؟
هوسوک جوابی نداد.
فقط نگاهش را از ویولت گرفت و به پنجره دوخت.
ویولت دوباره پرسید:
+ بین تمام دخترهایی که میتونستید انتخاب کنید... چرا من؟
این بار هوسوک برگشت.
چشمانش سرد بود.
- این سؤال رو فعلاً نپرس.
ویولت با تعجب گفت:
+ چرا؟
هوسوک از جایش بلند شد.
- چون هنوز وقتش نرسیده.
ویولت فهمید که از این مرد قرار نیست جواب سادهای بگیرد.
اما یک چیز را همان لحظه فهمید...
هوسوک چیزی را از او پنهان میکرد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 4
ویولت پشت سر خدمتکار راه میرفت و هرچه به اتاق شاهزاده نزدیکتر میشد، ضربان قلبش بیشتر میشد.
خدمتکار مقابل یک در بزرگ ایستاد و کنار رفت.
«شاهزاده داخل هستند.»
ویولت لحظهای مکث کرد.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
اتاق بزرگ و ساکتی بود.
مردی کنار پنجره ایستاده بود و پشتش به ویولت بود.
ویولت آرام گفت:
+ من... ویولت هستم.
مرد بدون اینکه برگردد، جواب داد:
- میدونم.
صدایش سرد و بیاحساس بود.
ویولت ابروهایش را کمی درهم کشید.
+ شما هوسوک هستید؟
مرد بالاخره برگشت.
برای چند ثانیه، نگاهشان به هم گره خورد.
هوسوک بدون هیچ لبخندی گفت:
- بله.
ویولت نمیدانست چه بگوید.
هوسوک چند قدم به سمت میز رفت و روی صندلی نشست.
- بشین.
ویولت روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
هوسوک نامهای را روی میز گذاشت.
- پدرت شرایط رو بهت گفته؟
ویولت آرام جواب داد:
+ تا حدودی.
- پس میدونی این ازدواج برای چیه.
ویولت نگاهش کرد.
+ برای نجات خانوادهم.
هوسوک سرش را کمی تکان داد.
- دقیقاً.
ویولت از لحنش ناراحت شد.
+ و شما؟ شما چرا قبول کردید؟
هوسوک بدون مکث جواب داد:
- چون بهش نیاز دارم.
ویولت متعجب پرسید:
+ به چی؟
هوسوک نگاهش را مستقیم به چشمهای او دوخت.
- به این ازدواج.
ویولت چند لحظه سکوت کرد.
+ ولی چرا من؟
هوسوک جوابی نداد.
فقط نگاهش را از ویولت گرفت و به پنجره دوخت.
ویولت دوباره پرسید:
+ بین تمام دخترهایی که میتونستید انتخاب کنید... چرا من؟
این بار هوسوک برگشت.
چشمانش سرد بود.
- این سؤال رو فعلاً نپرس.
ویولت با تعجب گفت:
+ چرا؟
هوسوک از جایش بلند شد.
- چون هنوز وقتش نرسیده.
ویولت فهمید که از این مرد قرار نیست جواب سادهای بگیرد.
اما یک چیز را همان لحظه فهمید...
هوسوک چیزی را از او پنهان میکرد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۶۶۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط