پارت
پارت14
فصل1
ات اهمیت نداد و چون گشنش بود رفت پایین ودر یخچال رو باز کرد و جلوش وایساد
یه یهو کوک از پشتش اوند و یه دستش رو روی در یخچال گذاشت و یه ددستش هم کنار ات گذاشت و ات رو بین خودش و یخچال گیر انداخت
ات: ههههین ترسیدم اینجا چیکار میکنی
کوک: اینو من باید بپرسم چرا اینجایی با این لباس
ات: خب الان که کسی بیدار نیست که بخواد منو ببین
کوک: خب هرچی بدو برو اتاقت
ات: خب گشنمه
کوک: بیا یچی بر دار دار برو ولی اول وایسا
ات: هوم چیه
کوک: یکم بیا جلو تر میخوام یکم بوت کنم
ات: هم خب باشه
کوک: هوممم بوی خیلی خوبی داری
ات: مرسی😁
ات و کوک بعد از این صحبتا رفتن اتاقاشون
ولی هیچ کدوم از این خبر نداشتن که سوجی یواشکی داشت نگاهشون میکرد
سوجی رفت و نشست روی مبل و داشت نقشه میکشید که یجوری ات و کوک رو از هم دور کنه که فهمید.....
صبح روز بعد
ات بیدار شد لباسشو عوض کرد و بعد رفت پایین همه بود کوک و سوجی کنار هم نشسته بودن ههه
ات رفت و با هم سلام کرد و نشست کنار مامان کوک همه باهم داشتن صبحانه میخوردن که
سوجی: کوک میشه امروز منو ببری بیرون دلم برای کره تنگ شده چند ساله نبودم
کوک: چرا خودت نمیری
سوجی: خب الان دیگه یادم رفته مسیرارو
کوک: باشه خب ات تو هم میخوای بیای
ات یه نگاه به سوجی که یه لبخند مصنوعی زده بود نگاه کرد و
ات: نه نمیام شما برید خوش بگذره
کوک: خب باشه سوجی ساعت 4:30 اماده باش
سوجی: باشه
صبحانه تموم شد مامان بابایکوک رفتن بیرون و سوجی هم داشت اماده میشد
کوک: ات مطمئنی نمیای تنها میمونی ها
ات: اره من نمیام شما برید
کوک: باشه پس فعلا
سوجی و کوک هم رفتن من رفتم تو حیات داشتم با بم بازی میکردم که دیدم ساعت شده8
که دیدم مامان بابای کوک اومدن
مامان کوک: ات دخترم کوک اینا هنوز نیومدن
ات: نه هونوز نیومدن
مامان کوک: باشه دخترم ما میریم داخل
مامان باباش رفتن داخل که همون لحظه یه پیام از طرف ناشناس اومد برای ات
ات رفت ورپیامو باز کرد عکس بود عکس سوجی وکوک ات باورش نمیشد کسی که دیشب داشت بوش میکرد الان اینحوریه
ات بغضش گرفت ولی سعی کرد قوی باش
شب ساعت 12 سوجی و کوک اومد ات تو اتاقش بود
سوجی رفت تو اتاقش و کوک رقت سمت اتاق ات در زد
کوک: ات خوابی ببخشید دیر شد تنها موندی
ات: مهم نیست اقای جونگ کوک
کوک یهو درو باز کرد و دید ات با تاپ شلوارک رو تختش نشسته
کوک: ات چرا اینجوری حرف میزنی
ات: مگه چجوری حرف میزنم
کوک: ات چیزی شده ناراحتی باشه
ات: چیزی نشده اقای جئون لطفا برید بیرون
کوک: باشه فردا مامان بابام میرن صبح زود اون موقع حرف مزنیم تنها
کوک از اتاق رفت بیرون ولی براش سوال بود که ات چرا این جوری حرف میزد
صبح روز بعد
صبح زود وقتی همه خواب بودن مامان بابای کوک با سو جی رفتن
کوک بیدار شد و رفت داخل حال دید ات روی مبل نشسته
کوک: ات
ات: بله
کوک: خوبی
ات: بله جرا باید بد باشم
کوک: خب باشه
کوک رفت سر کا ر و تاشب نیومد خونه
2سال بعد
ادامش پارت بعد
فصل1
ات اهمیت نداد و چون گشنش بود رفت پایین ودر یخچال رو باز کرد و جلوش وایساد
یه یهو کوک از پشتش اوند و یه دستش رو روی در یخچال گذاشت و یه ددستش هم کنار ات گذاشت و ات رو بین خودش و یخچال گیر انداخت
ات: ههههین ترسیدم اینجا چیکار میکنی
کوک: اینو من باید بپرسم چرا اینجایی با این لباس
ات: خب الان که کسی بیدار نیست که بخواد منو ببین
کوک: خب هرچی بدو برو اتاقت
ات: خب گشنمه
کوک: بیا یچی بر دار دار برو ولی اول وایسا
ات: هوم چیه
کوک: یکم بیا جلو تر میخوام یکم بوت کنم
ات: هم خب باشه
کوک: هوممم بوی خیلی خوبی داری
ات: مرسی😁
ات و کوک بعد از این صحبتا رفتن اتاقاشون
ولی هیچ کدوم از این خبر نداشتن که سوجی یواشکی داشت نگاهشون میکرد
سوجی رفت و نشست روی مبل و داشت نقشه میکشید که یجوری ات و کوک رو از هم دور کنه که فهمید.....
صبح روز بعد
ات بیدار شد لباسشو عوض کرد و بعد رفت پایین همه بود کوک و سوجی کنار هم نشسته بودن ههه
ات رفت و با هم سلام کرد و نشست کنار مامان کوک همه باهم داشتن صبحانه میخوردن که
سوجی: کوک میشه امروز منو ببری بیرون دلم برای کره تنگ شده چند ساله نبودم
کوک: چرا خودت نمیری
سوجی: خب الان دیگه یادم رفته مسیرارو
کوک: باشه خب ات تو هم میخوای بیای
ات یه نگاه به سوجی که یه لبخند مصنوعی زده بود نگاه کرد و
ات: نه نمیام شما برید خوش بگذره
کوک: خب باشه سوجی ساعت 4:30 اماده باش
سوجی: باشه
صبحانه تموم شد مامان بابایکوک رفتن بیرون و سوجی هم داشت اماده میشد
کوک: ات مطمئنی نمیای تنها میمونی ها
ات: اره من نمیام شما برید
کوک: باشه پس فعلا
سوجی و کوک هم رفتن من رفتم تو حیات داشتم با بم بازی میکردم که دیدم ساعت شده8
که دیدم مامان بابای کوک اومدن
مامان کوک: ات دخترم کوک اینا هنوز نیومدن
ات: نه هونوز نیومدن
مامان کوک: باشه دخترم ما میریم داخل
مامان باباش رفتن داخل که همون لحظه یه پیام از طرف ناشناس اومد برای ات
ات رفت ورپیامو باز کرد عکس بود عکس سوجی وکوک ات باورش نمیشد کسی که دیشب داشت بوش میکرد الان اینحوریه
ات بغضش گرفت ولی سعی کرد قوی باش
شب ساعت 12 سوجی و کوک اومد ات تو اتاقش بود
سوجی رفت تو اتاقش و کوک رقت سمت اتاق ات در زد
کوک: ات خوابی ببخشید دیر شد تنها موندی
ات: مهم نیست اقای جونگ کوک
کوک یهو درو باز کرد و دید ات با تاپ شلوارک رو تختش نشسته
کوک: ات چرا اینجوری حرف میزنی
ات: مگه چجوری حرف میزنم
کوک: ات چیزی شده ناراحتی باشه
ات: چیزی نشده اقای جئون لطفا برید بیرون
کوک: باشه فردا مامان بابام میرن صبح زود اون موقع حرف مزنیم تنها
کوک از اتاق رفت بیرون ولی براش سوال بود که ات چرا این جوری حرف میزد
صبح روز بعد
صبح زود وقتی همه خواب بودن مامان بابای کوک با سو جی رفتن
کوک بیدار شد و رفت داخل حال دید ات روی مبل نشسته
کوک: ات
ات: بله
کوک: خوبی
ات: بله جرا باید بد باشم
کوک: خب باشه
کوک رفت سر کا ر و تاشب نیومد خونه
2سال بعد
ادامش پارت بعد
- ۱.۹k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط