ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۲

لرزون اشكم جاري شد و خندیدم من امید دارم..
من به جیمینم امید دارم
منو تنها نمیذاره.. بهم قول داده.
از خنده ام فرد و نیکول متعجب زل زدن بهم و افسون با بغض و لبهاي لرزون لبخند شيريني بهم زد.
چرخیدم سمت جیمین و لرزون دست به موهاش کشیدم
همه وجودم پر از شوق عجیب و غریبی شده بود..
نرم خندیدم و لرزون :گفتم جیمینم.. من اینجام.. منتظر تو ناامیدم نکن
هق هق کردم و گفتم : بجنگ برام بجنگ... خواهش میکنم
پرستار اومد کنارم و کلافه گفت: لطفا.. براي بيمار خودتون میگم بیرون ..باشین... بذارین استراحت کنه...
درمونده سر تکون دادم و پیشونیشو با عشق و خيلي عمیق بوسیدم و گفتم : عزیزم. الا هیچ وقت ازت دست
نمیکشه.. هیچ وقت.. رويامو تعبیر کن..
و با قدمهاي بيجون و در حالیکه نمیتونستم ازش چشم بردارم اومدم بیرون. فرد هول گفت : الا.. واسه چی میخنديدي؟ چيزي شده؟
سرم داشت میترکید و احساس ضعف داشتم... لرزون رو صندلی نشستم و لبخند زدم و گفتم:همه چي درست میشه. دکتر گفت سرعت رشد سرطانش کم شده..گفت امیدوار باشیم. 
و با شوق لبخند زدم و تند تند :گفتم جیمین سرپا میشه..من مطمینم... جیمینم قويه..خيلي قويه.. براي من میجنگه..
فرد بهت زده خندید و به در نگاه کرد و با هیجان نفسش رو بیرون داد و گفت : من میدونستم بابا رفیق ما که از این پسر پفکیا نیست.
و شاد گفت : جیمین سرپا میشه..منم مطمینم..
با لذت و پر استرس چشمامو بستم نیکول با ذوق گفت: واي خداروشکر...
آنالی اروم و با محبت شونه مو نوازش کرد و خيلي عمیق گفت: از این به بعدش با خودشه.
دستمو روي دستش گذاشتم و با عشق از ته دلم گفتم : از پسش برمیاد..
لرزي به تنم افتاد و اروم گفتم : خواب دیدم. یه خواب خوش..خيلي خوش..
و اشکم جاري شد. هنوز باورم نمیشه که خواب بوده باشه. من حسش کردم
نيکول‌ : چه خوابي؟كي؟
الا : وقتي بيهوش بودم خواب خيلي خوبي بود..
آنالی محکم دستشو محکم رو شونه ام فشرد و لبخندي روي لباش نشست و نگاهش رو به دنیل کشید. به در نگاه کردم..
حالا دیگه همه چیز فقط به جیمینم بستگي داره.
ناامیدم نمیکنه.. با بغض لبخند زدم و گفتم : برو پیش دختر کوچولوت
آنالی..
دنیل اومد کنار آنالی و دست به کمرش کشید و گفت: خيلي خسته اي..بيا عزيزم میرسونمت خونه و بعد خودم باز برمیگردم . اینجا
آنالی خسته و گرفته سر تکون داد و سرمو بوسید و گفت: بقیه اش فقط به جیمین بستگی داره الا..گاهي هرکاري بكني نميتوني سرنوشت رو عوض كني..شايد بتوني سرعتشو كم كني اما...
تند و تلخ نگاش کردم جدي گفت : زندگیه الا.. زندگي... راه خودشو میره..
اشك تو چشمام حلقه زد. چي داره میگه؟
آنالی : زندگي مثل یه چشمه خروشان میمونه..مثل اب روان..هرچقدر هم که محکم توي مشتت بگيریش باز یه راه و سوراخي از لای انگشتات پیدا میکنه که بیاد بیرون..
چشمامو باريك كردم تلخ گفت: متاسفم که گاهی هیچ جوره و بي تقاص نمیشه با زندگي جنگيد..
نفس عمیقی کشید و نگاه ازم کند و رفت حال گرفته اي داشت و انگار بغض داشت. چشه ؟ دلم آتیش گرفت. نه..
زندگي جیمین من اب روان نیست..
از لاي انگشتامون در نمیره.. جیمین میجنگه... جیمین زندگی میکنه...
من مطمينم.. اشکم جاري شد..
لرزون چشمامو بستم و بازوهامو بغل کرد.

شرط پارت بعدی : ۷۳ لایک / ۲۰۰ کامنت / ۳۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲۵۹)

پارت ۶۳۳بي قراري و نگراني جیمین ديگه جزئي از زندگي و تك تك ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۳۴خندیدم و گفتم:خيلي لوسي..ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۱چشماي قشنگ ابیش رو که عاشقش...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۰جیمین.. يهو و خيلي شوکه زدم...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۴تختش رو بردن داخل اتاق. دلت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۵و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط