پنجره!

پنجره!
بگشای از هم ،
چون کتاب قصۀ خورشید
تا امیدم بازجوید
در صدف های دهان رنج
صبح مرواریدتابش را
به ژرفاژرف این دریای دورافتادۀ نومید...!

👤 #احمد_شاملو

┄┅┄┅✶❤👫✶┄┅┄
#برای‌همانکه‌خودش‌میداند !..."
#Tak_setareh
┄┅┄┅✶❤👫✶┄┅┄
دیدگاه ها (۳)

یک نفر هستکه خودش نیستولی خاطره اشصبح هر روز،مراسخت بغل می گ...

دلم می خواهد بودنت مثلقصهٔ روز و شب باشد...!ابدی هرگز ♥️تمام...

یک عمر کم است! من تورا برای فصل های بی نفس هم دوست دارم..#بر...

- اَسیر "دوســــت‌داشــــتَن" تُواَمبیِ آنکه بِخاهَم در "اَم...

مردی در ساحل...[پارت سوم]صبح روز بعد...ات از خواب بیدار شد.ا...

پرسه در جنگل...صبح...نور خورشید از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط