**Part

**Part

لارا سریع از پله‌ها پایین رفت و با صدای بلند گفت:

«پسراااا!»

جین با تعجب گفت: «زهرم ترکید، چرا داد می‌زنی؟»

تهیونگ با نگرانی گفت: «چی شده؟»

لارا گفت: «از این به بعد قراره باهاتون توی شرکت کار کنم.»

تهیونگ متعجب گفت: «چی؟»

لارا گفت: «به جیمین گفتم که می‌خوام برم سر کار، اونم گفت بیام شرکت شما تا مواظبم باشید.»

جین با ذوق گفت: «اوه، دیگه توی شرکت حوصله‌م سر نمی‌ره!»

لارا گفت: «خیلی خوبه که قراره دوباره لباس طراحی کنم.»

جونگ‌کوک با تمسخر گفت: «هه‌هه، گفتنش خوبه؛ دو روز کار کنی پشیمون می‌شی و از شرکت می‌ری.»

لارا محکم گفت: «همچین کاری نمی‌کنم.»

جونگ‌کوک گفت: «حاضرم شرط ببندم که بعد چند روز از شرکت می‌ری.»

لارا خندید: «می‌خوای باهام شرط ببندی؟ خخخ، پشیمون می‌شی!»

جونگ‌کوک با غرور گفت: «هع، هیچ‌وقت پشیمون نمی‌شم.»

جین با آه گفت: «باز اینا شروع کردن.»

جونگ‌کوک گفت: «هیونگ، فقط یه شرط ساده‌ست. علاوه بر اون، خانم کوچولو خودش کشش داد.»

تهیونگ با نگرانی گفت: «کم‌کم شرط تبدیل می‌شه به بحث...»

تهیونگ دستش را روی شانه‌ی جین گذاشت و گفت: «...بی‌خیال هیونگ، بیاید برید یه چیزی بخوریم.»

_فردا_

لارا با اشتیاق موهاش را دورش ریخت و چند پیس از عطر خوش‌بوش را به لباسش زد.

کیفش را برداشت، نگاهی به ظاهرش انداخت، لبخند رضایت‌مندی زد و بیرون رفت.

از پله‌ها پایین رفت که با بقیه که منتظرش بودند روبه‌رو شد.

تهیونگ نگاهی به لارا انداخت و گفت: «می‌خواستم بگم چرا این‌قدر لفتش دادی، ولی حالا که می‌بینم ارزششو داشته.»

تهیونگ لبخند زد و گفت: «خوشگل شدی.»

لارا مودبانه گفت: «این نظر لطفته.»

جین گفت: «با این ظاهر، اونجا بیشتر از ما ازت حساب می‌برن.»

لارا با ذوق گفت: «می‌خوام سرِ کار بترکونم! (با این ظاهر ✊️😃)»

تهیونگ با انرژی گفت: «تو می‌تونی! (با این ظاهر 👍😁👍)»


......
سلام خوشگلا من برگشتم البته موقتی
بچه ها من این پارت رو گذاشتم ولی اگه مثل قبلی کامنت یا لایک کم باشه دیگه ادامه نمیدم

شرط
لایک ۱۵
کامنت۱۰
بازنشر ۳

#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
***
دیدگاه ها (۸)

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط