LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۱۴


*۳ ساعت بعد*

"هوای اتاق متعادل بود، نه گرم و نه سرد؛ بوی عود اشنا، درکل اتاق پیچیده بود؛ عود با رایحه ی اسطوخودوس که برای ارامش روحی و جسمی استفاده میشد؛ اینبار هم برای همین کار استفاده شده بود..."


-(به ارامی چشمانش را گشود. دستش را روی پیشانی اش کشید و از روی سردرد سنگینی که داشت اهی کشید)
سرم-...
(سرش را به ارامی چرخاند و به اجزای اتاق غریبه ی ای که زمانی برایش اشنا بود، خیره شد..کمی بعد صورتش را در دستانش جمع کرد)
خدا لعنتت کنه-...


؛بیدار شدی دختر جون...


-(به صدای اشنا خیره شد) اجوما!


؛(لبخند مهربانی زد؛ از همان لبخند هایی که قند در دل ات اب میکرد)
حالت خوبه؟ بی خبر گذاشتی فرار کردی...نگفتی دلم برات تنگ میشه؟...
(روی تخت نشست)


-(چشمانش پر اشک شده بود؛ با نوزده سال سن، داشتن مادر را زمانی احساس کرد که با اجوما اشنا شد...او را بغل کرد)
الان که اینجایی خوبم-...


؛ چه خوب که تو حالت خوبه...موضوع این خون دماغ شدنه چیه؟...


-(ات به او خیره شد)
چن ماه پیش که از اینجا رفتم؛ از اون موقع اینطوری میشم...(سرش را برگرداند)
راستی...اون عوضی کجاس- کلی حرف دارم باهاش بزنم-


؛ اقا فعلا شرکته...نگرانش نباش



-هه- نگران؟...اصلا برام مهم نیس مردتیکه- بره بمیره.


؛ هیش...خدمتکارای جدید خیلی دهن لقن-...ممکنه یکیشون بشنوه.


-جونگ کوک از همه ی احساساتم نسبت به خودش باخبره...بزار بشنون دهن لقیم کنن-...


؛ نه اخه تو خبردار نیستی...


-از چی؟


؛ (اجوما یکبار دیگر برای اطمینام خاطر به بیرون در اتاق نگاه کرد و بعد به سمت ات خیره شد)
حدود یک ماه پیش، یه خدمتکار جدید اینجا استخدام شد که یه دختر بچه ی تقریبا هفت ساله داشت...چون نسبت به بقیه ی خدمتکارا بیشتر کار میکرد تا از طرفی بتونه خرج مدرسه ی دخترشو جور کنه، بقیه ی خدمتکارا نمیتونستن تحمل کنن که یکی حقوق بیشتر میگیره، واسه همین...


-(به اجوما خیره مانده بود)
واسه همین چی؟...


؛ (اب دهانش را قورت داد)
به اقا گفتن که طرف بدونه اجازه به اتاق اون میره و مدارک مربوط به قمار و کارهای مافیایی اقا رو با مدرک مربوط به شرکت هاش دستمالی میکنه، و انگار که دنبال چیزیه....
اقا عصبانی شدُ دستور داد نه تنها از کار بیکار شه، حتی به یکی از ادماش دستور داد که بره و با جون دخترش تهدیدش کنه ولی اون نا خواسته باعث مرگ دختره هفت ساله ی زنه میشه...دیگه خدمتکارای جوون و مجرد رو استخدام میکنه. خیلی ام فضولن، واسه همین میگم حواست باشه...


-(در کمال ناباوری به سر میبرد)
ناخواسته کشتش؟...

؛ اره ...این خدمتکار جدیدا میگن خبرش تو این فضای مجازی پیچیده که مَرده همین تازگیا برای اینکه کسی نفهمه توی خونه ی یکی تو پایینِ شهر انداخته و فرار کرده اما گرفتنش...


-(با چشمان گشاد شده به اجوما خیره شد...*مگه میشه-..‌‌.اخه چجوری ممکنه-..‌* با خودش فکر کرد)
اجوما چن وقت پیش!؟


؛ (به ات خیره شد)
تازگیا-‌‌


-امکان ندار-....



<فلش بک به خواب>


"باد در پنجره را محکم به دیوار کنارش میکوبید... رد خون نیمه خشک شده از پنجره به دیوار پایینی، و از دیوار روی زمین جاری و تقریبا خشک شده بود؛ بوی نحس از جسم بی جان دختر بچه ای روی قالیچه ی کوچک اشپزخانه بود؛ چشمانش باز بودند و بی حرکت به ات خیره مانده بود...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
-چیکار میکنی-...

& متاسفم...(چاقو را روی زمین انداخت و با پا به سمت ات هل داد)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

-قسم میخورم من نکشتم!...سرهنگی.. سروانی، نمیدونم! تورو خدا بزار برم!


// نه بابا...دیر اومدی زود نخوا برو...بچه، همه ی مدرکا بر علیه توعه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

<< اگه بازوی تو انقد سریع خوب شد... (به سوراخ بزرگ روی قفسه ی سینس اشاره کرد...خون در حال چکیدن بود)
پس چرا من خوب نمیشم...



"ات با صدای اجوما به خودش امد..."




؛ هوی ات...حالت خوبه؟!...


-(با چشمان بهت زده به اجوما خیره شد)


؛ات داری میترسونیم...


-(اب دهانش را قورت داد)
یکم بهم اب میدی اجوما...


؛ (سریع بلند شد و یک لیوان اب خنک از پارچ روی دِراوِر برای ات ریخت و لیوان را دستش داد)


-(اب را خورد) اصلا باورم نمیشه...


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۲۴)

فالو شه، دو تا فالو بکhttps://wisgoon.com/989139_2248

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

☆راند اخر☆part 4جونگکوک: از اونجایی که بابای ات گفت که ات اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط