لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت²⁸

ویو سلین
صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
پدرم با عجله از ماشین پیاده شد و سمتم دوید.

-سلین!

همین که بغلم کرد، تازه فهمیدم چقدر ترسیده بودم.

-خوبی؟ زخمی نشدی؟

سری تکون دادم

^ نه... خوبم.

نگاهش روی صورتم ثابت موند.

-کی این کارو کرد؟

برای چند لحظه سکوت کردم.
تصویر جونگ‌کوک از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت.
اگه حقیقت رو می‌گفتم...

همون کسی که جونم رو نجات داده بود، دستگیر می‌شد.
لبمو گاز گرفتم.

^ صورتشون معلوم نبود...

بابام آهی کشید.
-نگران نباش... پیداشون می‌کنیم.

اما برای اولین بار...
از پدرم حقیقت رو پنهان کردم.

ویو یونگی
از پشت دیوار، رفتن ماشین پلیس رو نگاه می‌کردم.
جونگ‌کوک چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود و هنوز نگاهش روی سلین بود.

° بسه... بریم.

بی‌حرف سوار ماشین شد.
تمام مسیر سکوت کرده بود.

ویو کلارا
همین که خبر حمله به سلین رو شنیدم، با عجله خودمو به بیمارستان رسوندم.
از دور دیدمش که روی صندلی نشسته بود.
دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.

~ دیوونه! داشتی سکته‌م می‌دادی.

سلین لبخند خسته‌ای زد.

^ خوبم...

اما می‌دونستم حقیقت رو نمیگه.
بعد از اینکه دکتر اجازه داد، باهم از بیمارستان بیرون اومدیم.
بارون آروم می‌بارید.
خواستم در ماشین رو باز کنم که یه نفر قبل از من در رو بست.
اخم کردم.

~ ببخشید؟

سرمو بالا آوردم.
یه مرد اخمو
چقدر قیافش برام آشنا بود...

° سوار نشو.

با تعجب نگاهش کردم.

~ ببخشید؟ ماشین خودمه!

بی‌تفاوت نگاهم کرد.

° یکی زیر ماشینت بمب ردیاب گذاشته.

برای چند ثانیه خشکم زد.

~ از کجا می‌دونی؟

قبل از اینکه جواب بده، خم شد و یه وسیله کوچیک آهنی رو از زیر ماشین جدا کرد.
همون لحظه...
صدای انفجار کوچیکی از داخل اون وسیله بلند شد و از کار افتاد.
قلبم تند می‌زد.

~ تو... تو کی هستی؟

یونگی وسیله رو توی جیبش گذاشت.

° یکی که امروز دوبار جونتنو نجات داد.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، برگشت.
با حرص داد زدم:

~ هی آقای اخمو!

برای اولین بار...
گوشه لب یونگی خیلی آروم بالا رفت.
اما حتی برنگشت نگام کنه.

° مواظب خودت باش... دختر افسر.

چند ثانیه همون‌جا ایستادم.
بعد زیر لب گفتم:

~ عجب آدم عجیبی...

ویو جونگ‌کوک
وقتی یونگی برگشت،خودشو روی مبل پرت کرد

چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پوزخند زدم

• از کی تا حالا نگران دختر افسر شدی؟

°از همون موقعی که تو نگران دختر افسر شدی.

نگاهش کردم.
این بار اون بود که لبخند زد.
چند ثانیه به هم خیره شدیم

° انگار فقط تو نیستی که داره تغییر می‌کنه...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت²⁹ویو سلیندو روز از اون اتفاق گذشته بود.اما هن...

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

لبخند قاتلپارت²⁷ویو جونگ‌کوکچهار مرد نقاب‌دار...همه مسلح.بدو...

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط