امروز مدرسه حسابی خستهاش کرده بود

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



امروز مدرسه حسابی خسته‌اش کرده بود.
لوسیا با چهره‌ای گرفته و خسته، کیفش را بی‌حوصله روی مبل انداخت و خودش را روی کاناپه رها کرد.
بالشک کوچکی برداشت و آن را محکم در آغوش گرفت، بعد آرام چشم‌هایش را بست؛ انگار می‌خواست برای چند دقیقه از تمام دنیا فاصله بگیرد.

اما درست در همان لحظه...

صدای زنگ گوشی‌اش سکوت اتاق را شکست.
لوسیا با نارضایتی آهی کشید، چشم‌هایش را باز کرد و نیم‌خیز شد.
از داخل کیفش گوشی را بیرون آورد.
با دیدن اسم آنا روی صفحه، موهایش را با دست به عقب زد و تماس را وصل کرد.

— چیه آنا؟

صدای هیجان‌زدهٔ آنا فوراً از پشت خط آمد:

— لوسی، میای بریم بیرون شام بخوریم؟

لوسیا با تعجب ابرو بالا انداخت و سریع جواب داد:

— آنا شوخیت گرفته؟ من مث چی خستم، نمی‌تونم بیام!

آنا با لحنِ معترضی غر زد:

— لوسیا، لطفاً... تو که همیشه سرت شلوغه، ما خیلی کم همو می‌بینیم.

لوسیا دستش را روی صورتش کشید و خسته گفت:

— امروز نمی‌شه، نگه دار واسه یه روز دیگه.

آنا با ناراحتی گفت:

— خیلی عوضی هستی!

لوسیا فقط لبخند کمرنگی زد، بدون اینکه چیزی بگوید تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت.
بعد دوباره دراز کشید و بالش را محکم‌تر بغل گرفت.
.
.
.

آنا با دلخوری به صفحهٔ خاموش گوشی نگاه کرد و رو به دو دختری که روبه‌رویش ایستاده بودند گفت:

— لوسیا حتی یادش نبود امروز تولدشه... می‌خواستم بیرون سوپرایزش کنم!

رینا با اخم گفت:

— یعنی اون بچه تولد خودش رو هم یادش نیست؟

نورا آهی کشید و گفت:

— اون خیلی به خودش سخت می‌گیره. انقدر درگیر کار و فرستادن پول برای پدر و مادرشه که حتی روزای خاص رو هم فراموش می‌کنه.

آنا با فکر، پایش را آرام روی زمین کوبید.

بعد ناگهان چشم‌هایش برق زد و گفت:

— خودمون بریم خونه‌اش؟ غافلگیرش کنیم!

نورا لبخند زد:

— فکر خوبیه.

رینا هم فوراً گفت:

— منم موافقم.

آنا نگاهی به ساعت انداخت؛ ۱۸:۳۰ بود.
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست:

— خوبه... هنوز تا شب خیلی مونده.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۷۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا هنوز عمیق در خواب بود که ص...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آنا اولین نفر بود که انگشتش را آ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آن روز کریسمس، به روزی بی‌پایان ...

حمایت شه..@weenifiction

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹¹. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒. ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ برف آرام می‌بارید. د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط