من از اشکی که میریزد زچشم یار میترسم

من از اشکی که میریزد زچشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم
رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم
همه گویند این جمعه بیا ! اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم ...
دیدگاه ها (۵)

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویمبنویسم که چرا عشق به انسان نر...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدیچه بغضها که در گلو رسوب...

تو خود برای ظهورت مصممی امانمی شود که بیایی، کسی چه می داندک...

بخوان ای دل دعای آل یاسینکه باشی آشنای آل یاسینخدا رمز کلید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط