عادت کرده بود قبل از خواب برایش شعر

عادت کرده بود قبل از خواب برایش شعر
بخوانم!
یکجوری عادت کرده بود که تا نمیخواندم خوابش نمیبرد...
یادم هست یک شب داشتم از مسافرت بر میگشتم که تلفن همراهم خاموش شد و یک مسیر طولانی که هیچ گونه دسترسی به تلفن نداشتم.
خلاصه پنج صبح بود که رسیدم خانه و تا گوشی را روشن کردم،
دیدم هر پنج دقیقه یک بار پیام داده که:
"من خوابم نمیبره، شعر لدفا"
آخرین پیامش هم برای دو دقیقه پیش بود...
اشکم بی اختیار روی گونه لم داد...
دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم!
آن چنان که کل شهر توان جدا کردنمان را نداشته باشند...
عزیزم نمیدانم باز هم بیدار میمانی یا نه!
نمیدانم باز هم بی خواب میشوی یا نه!
فقط راستش را اگر بخواهی
کلی شعر روی دستم باد کرده...
کلی شعر که برای اپراتور میخوانم
وقتی میگوید مشترک مورد نظرت خاموش است...
کلی شعر که این بار من را بی خواب کرده اند...
کلی شعر که نمیدانم بدون گوش کردنشان
چگونه میخوابی...؟!

چیزهایی هست که نمی دانی...
دیدگاه ها (۳)

از تنهاییبه میان مردم می‌گریزمو از مردم به تنهاییپناه می‌برم...

کاش دفترچه راهنما داشتی ,میدونستم چجوری باهات کار کنم .‌‌..

ما زود رسیدیم به تهش ...یعنی اون خواست که زود برسیم ,وگرنه م...

حتی اگر مقصر هم بود ، با یک عذر خواهی سر و‌تهش را هم می آورد...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۴«باکوگو گرسنه اش نبود ولی برای وقت گذرا...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:7هوای اتاق هنوز سنگین بود.سنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط