گفتم که لیلی می‌شوم، صدبار بدتر

گفتم که لیلی می‌شوم، صدبار بدتر
گفتی که مجنون می‌شوم، این‌هم به آن در!
گفتم که بیتابم نکن طاقت ندارم
می‌سوزد این بیتابیَم هم بال وُ هم پر
گفتی که در بی‌تابیت من هم شریکم
«یک،یک» مساوی، می‌شوی با من برابر!
گفتم که زیبایان یکایک بی‌وفایند
گفتی که تهمت میزنی؟! الله اکبر!
گفتم نمی‌خواهم برو، این عاشقی را
گفتی که کفران میکنی، بر عشقْ کافَر؟!
لیلی شدم، مجنون شدی، افسانه سر زد
خوشبختی آمد پشتِ در، مستانه زد در
من آسمان‌ها را به عشقت فتح کردم
در کهکشان‌ها عشقِ ما شد عشقِ برتر!
ناگه صدایی آمد و پلکم سبک شد
ای وایِ من، رؤیایِ من در خواب زد پر!
دیدگاه ها (۵۸)

باد انداخته در سر، هوس پنجره ات راتا که با خود ببرد گوشه ای ...

به درد کهنه ی قلبم چه بی رحمانه می خندیهزاران دل گرفتارت به ...

پس از باران تماشا بر گل بادام می چسبد دهی دستت به دست من شوی...

چه بی‌رحمانه تاریکم، خدایا نور می‌خواهمبرای آسمانم، یک خیال ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط