پسرک در بین دسته پولهایش،پانصدتومانی را گنجاند...با وجود

پسرک در بین دسته پولهایش،پانصدتومانی را گنجاند...با وجود اینکه میدانست اصغر آقا سواد خواندن و نوشتن ندارد ..با استرس پول لوازمی را که خریده بود حساب کرد و به خانه برگشت تا غروب که عطیه از مدرسه برمیگشت پشت پنجره ی اتاقش که اتفاقا مشرف به مغازه ی اصغر اقابود نشستو انتظار کشید
شب که دخترک آمدو پولهای درون دخل را شمرد...
به پانصدتومانی رسید که رویش نوشته شده بود: عطیه جان سلام، چون میدانستم دخل پدرت را میشماری برایت نوشتم که "دوستت دارم" دخترک ناگهان نگاهش به پنجره ی اتاق پسرک افتاد و بعد با شرم سرش را به زیر انداخت از روی میز خودکاری برداشت و پشت پول نوشت: قبل از خواندن نوشته ی روی این پول من دوستت دارم را در چشمان پسری همیشه منتظر در پشت پنجره ی اتاقش خوانده بودم...💙
دیدگاه ها (۰)

روی نیمکت پارک نشسته بودم و خیره بودم به زمینِ بازی کودکان پ...

‌پروانه‌ی ما نداشت حسو حال پرواز.

معتادیم به چیزایِ اشتباه‌.

شازده کوچولو گفت:_بعضی کارا بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط