رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۵۹

حدس دوستان درست بود

دیانا: همچی آماده بود خونه رو هم تزئین کردیم زنگ و زد درو باز کردم اول شوکه شد

ارسلان: یه لحظه قلبم ایستاد با اون جیغی که کشید بعد شروع کردم به خندیدن

دیانا: بعد اینکه عکس گرفت ۱/۴ کیک و روی صورتش ریختم

ارسلان: همینجوری میخندید منم همون کاری و کردن که باهام کرد

دیانا: اون شب با تمام خوشگذرونی ها تموم شد

ارسلان: خیلی خوشحال بودم این دختر دو ماه نمیشه اومده اما اونقدر محبتش زیاده

دیانا:ازم کلی تشکر کرد
دیدگاه ها (۰)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۶۰ارسلان: روی تخت خوابم برد دیانا...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۶۱ارسلان: همین امروز بود دیگه وقت...

آولی و دومی ماله دیانا سومی ماله مادرش چهارمین ماله ارسلان

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۸دیانا: براش قهوه بردم گفتم مرس...

چپتر چهارم دروغ شیرین پس اون از کجا میدونست؟کمی بعد تلفنش را...

قهوه آتشین °پارت هشت°ویو چویا°با شیطنت گفت: موری سنسه قبول م...

p4چشمامو باز کردم تو بغلش بودمامروز دوشنبه بود ۶ روز دیگه تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط