✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۵۵ (⁠♡)


نرم رو تخت خوابوندم و دستاشو دو طرف نفسم خيلي سنگین شده بود و به زور بیرون و تو میشد.
عمیق تو چشمام نگاه کرد و نرم گفت: ازم میترسی؟ تند به چشماش نگاه کردم و محکم :گفتم: چرا باید بترسم؟
ابرو بالا انداخت و شیطنت آمیز گفت:نه..جداً شجاع شدي..اما در چه حد؟ بریم سراغ فیلم یا خودت دختر خوبي شدي؟
با وجود خجالتی که وجودمو گرفته بود نتونستم جلوي
خودمو بگیرم و نرم زدم زیر خنده.
سرشو پایین آورد و با خنده ارومي تو گوشم
گفت: عه.. خندیدنم بلدي؟
تند قطعش کردم و کج نگاش کردم
خيلي عميق و دقیق تو چشمام نگاه کرد و گفت: اگه چند سال پیش بود میگفتم بشيني تا نقاشیت کنم..
با کنایه و بغض گفتم واسه بچه؟که یه روزي بزرگ شد نشونش بدي بگي مادرت بود؟ یا واسه خودت که ببيني و یادت بیوفته کی بودم و چیکار برات کردم؟ لبخندش محو شد و خشک گفت: هیچ کدوم.
عمیق چشمامو کاوید و گفت:واسه چشمات..
گنگ گفتم یه چشم قهوه اي معمولي که چيزي براي کشیدن
نداره
لبخند باريکي زد و گفت این رنگ چشما نیست که خاصش
میکنه.. نوع نگاه و چیزهاییه که دیده.
و پشت دستش رو روی پلکم و نیمرخ صورتم کشید تمام تنم لرزید و چشمامو بستم
تكوني نخورد.
اروم چشمامو باز کردم که دیدم خیره نگام میکنه... به زور گفتم قبلا خيلي نقاشي ميكردي؟
تلخ گفت:خيلي.
چهره ادما و این چیزا رو هم میکشیدی؟
اروم گفت: کمتر..بیشتر هرچيزي
که ارزشش رو
داشته
باشه..
دلم ریخت.
اروم گفتم الان دیگه نمیکشی؟
نیم رخش رو روی نیمرخم کشید.
خمار شده چشمامو بستم و به زور گفتم: چرا الان دیگه
نمیکش
خمار شده چشمامو بستم و به زور گفتم چرا الان دیگه
نميکشي؟
دستشو نرم به پهلوم کشید
نفسم بند اومد.
لباشو روی گردنم گذاشت و نرم بوسیدم. با ترس محکم گردنشو گرفتم.
سرشو بالا اوردم و نرم لبامو بوسید و رو لبام زمزمه
کرد:هیسس..چیزی نیست.
و پر عطش لبامو بوسید و باز من بودم و تخت و مردی که خيلي کم ازش میدونستم اما میدونستم قلب خيلي بزرگ و مهربوني داره و هیچ وقت بهم اسیب نمیزنه و صاحب جسمم شده بود اونم نه با تلخی و زور و بي رحمي.. با آرامش و محبت و مردونگی که تو رفتار و عملش بود..
حواسشم عجیب جمع بود و پيشگيري ميکرد.. دردم کمتر بود اما هنوز نتونسته بودم باهاش راحت باشم.. با دستای لرزون و تني یخ کرده ملافه رو روي خودم
کشیدم.
دیدگاه ها (۵)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۶ (⁠♡)جیمز سرفه زد و اروم گف...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۷ (⁠♡)لبخند زدم و به پنجره بی...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۴ (⁠♡)خيلي يهويي و غيرمنتظره ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۵۳ (⁠♡)کلافه گفتم باید باب میل ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 208♡⁠。⁠)⁩با آرا...

#in_your_eyespart_83 ویو کایلا شب خیلی آروم گذشته بود...بعد ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 65・⁠]⁠ᕗدستش رو وسط دلم کشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط