معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
P⁶³
سه روز بعد،ششم آوریل
ـــ‌هیونا‌ـــ
امروز برای بار دوم میرفتم خونه و همین امروز هم رئیس مافیا با زیر دستاش میرفتن روسیه برای معامله.‌به طور خیلی عجیبی همه، کشته شدن مترجم رو به فراموشی سپرده بودن.‌خیلی زود.‌فردای همون روز.‌
این اتفاق رو برای یون‌وو هم تعریف کردم.‌عوضی همش پشت تلفن میخندید و مسخرم میکرد.‌منو تهدید میکرد و می‌گفت به بابام میگه.‌میدونم که اینکارو نمیکنه.‌یون‌وو آتو های زیادی ازم داره اما تاحالا به هیچکس جز خودم یادآوری نکرده.
تو راه خونه بودم.شاید این دو روز تونستم اروم بخوابم و ادم نکشم.
...
دفترچه نقاشی هام توی دستم بود و درحالی که تلویزیون روشن بود طرح های جدیدی میکشیدم.نقاشی کشیدن معمولاً ارومم میکرد اما الان،احساس عذاب وجدانی که داشتم روی هر ارامش و احساسی قلبه داشت.من باعث شدم جونشون بیشتر در معرض تحدید باشه.یعنی اگه سالم برنگردن تقصیر منه؟
اره خب نصفش
خندم گرفت.به حال خودم.خودم تو تنهایی خودم میپرسیدم و جواب میدادم.طرحم رو با بی حوصلگی تموم کردم و دفترچه رو روی اون مبل پرت کردم.به تلویزیون که از ظهر تاحالا روشنه نگاه کردم.یه فیلم مسخره بود.
+اَه
سرمو به دسته مبل تکیه دادم و ساعد دستمو روی ابرو هام گذاشتم.ساعت هشت شب بود.باید یه فکری برا شامم میکردم.چشمام سنگین شدن و دیگه داشتم قید شامو میزدم و خودمو برا یه خواب چرت دیگه اماده میکردم که همون موقع زنگ ایفون خورد.یون‌وو نبود چون امروز ظهر باهاش بیرون بودم.پس کی بود؟
رفتم دم ایفون.کسی توی تصویر نبود.
گوشی ایفون رو برداشتم
+بله؟
کسی جواب نداد.
+کسی اونجاست؟
صدای عجیبی با هوش مصنوعی درست شده بود گفت
:بهتره بیای پایین
+تو کی هستی؟چیکار داری؟
:گفتم بیا پایین
خب مطمئن شدم میخوان ترورم کنن.
سریع دویدم تو اتاقم.نگرانیم زیاد بود
جلیقه زد گلوله‌م رو از روی تخت برداشتم و روی همون لباس هام پوشیدم.تفنگمو از توی کمربندی که همیشه روی لباس های کاریم میبستم برداشتم و رفتم پایین
توی اسانسور بودم و آهنگ مثلا آرام بخش آسانسور رو مخم رفته بود.اهنگی که توی اسانسور های دندون پزشکی ها هم پخش میشد
به پارکینگ رسیدم.امیدوار بودم همسایه ای تو پارکینگ نباشه که بخواد منو این شکلی ببینه و بترسه و بدتر از اون باید از اون همسایه هم در مقابل شخص بیرون محافظت میکردم.سر و گوشی اب دادم و هیچ کس اینجا نبود.با اقدامی تند به در پارکینگ نزدیک شدم که با رد شدنم چراغ های چشمی پارکینگ روشن شدن.صدای کوبیده شدن دست روی در فلزی آپارتمان میومد
:درو باز کن.میدونم اونجایی
صدای خش دارش ترس بیشتری بهم منتقل میکرد.هر چند زیادم نمیترسیدم چون قبلا ازین اتفاق‌ها زیاد برام افتاده.
دیدگاه ها (۳)

حمایت بشه 😭 @thvtheahyung

حمایت بشه 😭 @hana_575

معشوقه دشمنفصل دوم P⁶²ـــ‌هیونا‌ـــصدای قدم های کسی از پشت س...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁶⁰ـــ‌هیونا‌ـــاولین قدمم رو برداشته بود...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۲۲ات ویو واقعا خسته بودم برای ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶ویو: اتدیشب تا سرم رو روی بالش گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط