Part The sweetest oblivion
[Part²⁴] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_نیکو
لورنزو:" باید بد باشه. خیلی طول میکشه که عصبانیات کنه. بذار حدس بزنم، به مادرت توهین کرد؟"
نیکو:" نه."
لورنزو:"به پدرت؟"
نیکو:" نه."
لورنزو:" به زیباترین پسر عموت؟، قدبلند، موهای تیره، و دیک بزرگ___"
نیکو:" لورنزو؟" بالحن خشک میگم.
لورنزو:" بله؟"
نیکو:" برو گمشو."
لورنزو میخنده، شونهام رو به قدری محکم میزنه که کمی ویسکی از لبهی لیوانم میریزه، وبعد میره.
عموزادههای احمق.
.
[موقع شام]
_الینا
اون چیز نقرهای، کوچیک و منعکس کننده بود. تقریباً میتونستم صورتم رو توش ببینم.
لباس جیانا بود. گوشواره های بلند پر، کفش های سبز، موهاش بالا جمع شده و فقط رژلب قرمز بهش حال و هوای امشب رو داده بود.
جیانا:"... اگه میخوای این کار رو بکنی، با یه استریپر مرد این کار رو کن. به من اعتماد کن."
داشت به دختر عموم، اِما که ۱۵ سالشه و توی آشپز خونه نشسته و با نی نوشیدنی میخوره، میگفت.
همه عمه هام درباره مهمونی پیش از ازدواج آدریانا حرف میزدن و من روبروی نونا با یک فنجان قهوه جلوی اون کنار نشسته بودم. فقط همون قسمت کوچیک از حرف های جیانا رو شنیدم قبل از اینکه سروصدای خانوادهام بقیه صداها رو بپوشونه.
سرم رو تکون دادم، کمی بیحوصله بودم، ولی بیشتر نگران. حرفهای اسکار پرس که قبلاً توی گوشم گفته بود، توی دلم سنگینی میکرد. دوباره من رو کشید کنار و گفت لبخند بزن، که این باعث میشه زیباییام بیشتر بشه__ هرچی که اون معنیو میداد. من اسپانیایی صحبت نمیکردم و هیچوقت هم نمیخواستم. این زبان زیبا از دهنش خیلی خشن و تهاجمی به نظر میرسید.
بدم میومد وقتی کسی بهم میگفت لبخند بزن، انگار لبخند من مال اونهاست و نه برای خودم.
هرگز توضیح نداد چرا از این که من فرار کردم و با یک مرد خوابیدم ناراحت میشه، ولی فقط یک دلیل میتونستم بفهمم: فکر میکرد که قراره با من ازدواج کنه. تصورش سخت بود که پاپا با این موضوع موافقت کنه چون اسکار حتی ایتالیایی هم نبود، ولی چرا باید کنار اون توی موقع شام مینشستم وقتی هیچوقت قبلش این کار رو نکرده بودم؟.
نونا:" تو نا راحتی؟"
نگاهم از خشخش های روی میز چوبی به چشمهای قهوهای نونا رفت. سرم رو تکون دادم.
الینا:" نه، ناراحتی ندارم."
هرگز نمیخواستم بذارم مردی مثل اسکار پرس خوشحالیام رو بگیره.
نونا:" تو دورغگوی خوبی نیستی، عزیز دلم."
جواب ندادم، نمیدونستم چی بگم.
نونا:" کوچکترین مشکلات برای جوانها خیلی بزرگ به نظر میرسه من هم مثل تو نگران بودم، میدونی؟ میدونی چه چیزی برام آورد؟ هیچی. وقتت رو روی چیزهایی که نمیتونی تغیرش بدی هدر نکن."
[ادمین پخت پزمیکنه]
بلند شد و دستش رو روی میز گذاشت.
نونا:" دارم میرم بخوابم"
الینا:" شب بخیر نونا."
ایستاد و به من نگاه کرد.
نونا:"میدونی وقتی ناراحتی باید چهکار کنی؟"
نمیخواستم باهاش بحث کنم که نراحتی ندارم، پس یک ابروم رو بالا بردم.
الینا:" چی؟"
نونا:" یه چیز هیجانانگیز"
الینا:" مثل چی؟"
نونا:" نمیدونم. شاید سیگار کشیدن با مردهای جوان خوشتیپ."
اوه. لبخندم به لبم اومد. فقط اون بود که نیکولاس رو به عنوان یک مرد جوان میدید.
نونا:" شب بخیر" نونا چشمک زد.
[بعد از شام]
شعله شمع میرقصید، یادآور لبخندهای دروغین توی نور نارنجی و جذاب. پردههای نازک درباد تابستانی میلرزید و یک لامپ نور ملایمی به دیوار کتابخانه میتابوند. صدای فرانک سیناترا به آرامی از زیر در کتابخانه میومد، انگار یادآوری از شبی مشابه نیم قرن پیش.
من روی یک صندیلی کنار شومینه نشسته بودم و پاهام رو به سمت خودم جمع کرده بودم، کتابی روی دسته صندلی بود. ببشتر از دوصفحه نخونده بودم که تسلیم شدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و به شمعی که اتاق رو بابوی اسطوخودوس پرکرده بود، خیره شدم.
کفشام روی زمین فراموش شده بودن و پاپیونهای سفیدی روی فرش قرمز شرقی باز شده بودن.
هرچه زودتر از آشپزخانه فرار کرده بودم، صحبت های مامان درباره عروسی مثل صدایی آزار دهنده بود که هر لحظه بلندتر میشد تا جایی که به سکوت نیاز داشتم. دیگه حتی درباره اسکار پرس هم نبود. موضوع، کلمات نگفته و آینده نامشخص بود.
مثل پوسته نارگیل، سوییت ابیلی من رو از دنیا محافظت میکرد. این پوسته بدون ابزار های قوی شکسته نمیشد. پایین آوردن این مانع، بخشی از من رو نمایان میکرد که خیلیها ندیده بودن__من احساسی. من آسیب پذیر.
نمیدونم چرا اجازه داده نیکولاس روشو این طرفم رو ببینه. شاید چون بیتفاوتیاش باعث میشد باور کنم نمیخواد من رو بشکنه.
[ادامه دارد]
شرایط: لایک و کامنت بالای ۲۰تا
بازنشر بالای ۸ تا:))
حالم اوکی نبود شرمنده دیر شد🥹♥️
_نیکو
لورنزو:" باید بد باشه. خیلی طول میکشه که عصبانیات کنه. بذار حدس بزنم، به مادرت توهین کرد؟"
نیکو:" نه."
لورنزو:"به پدرت؟"
نیکو:" نه."
لورنزو:" به زیباترین پسر عموت؟، قدبلند، موهای تیره، و دیک بزرگ___"
نیکو:" لورنزو؟" بالحن خشک میگم.
لورنزو:" بله؟"
نیکو:" برو گمشو."
لورنزو میخنده، شونهام رو به قدری محکم میزنه که کمی ویسکی از لبهی لیوانم میریزه، وبعد میره.
عموزادههای احمق.
.
[موقع شام]
_الینا
اون چیز نقرهای، کوچیک و منعکس کننده بود. تقریباً میتونستم صورتم رو توش ببینم.
لباس جیانا بود. گوشواره های بلند پر، کفش های سبز، موهاش بالا جمع شده و فقط رژلب قرمز بهش حال و هوای امشب رو داده بود.
جیانا:"... اگه میخوای این کار رو بکنی، با یه استریپر مرد این کار رو کن. به من اعتماد کن."
داشت به دختر عموم، اِما که ۱۵ سالشه و توی آشپز خونه نشسته و با نی نوشیدنی میخوره، میگفت.
همه عمه هام درباره مهمونی پیش از ازدواج آدریانا حرف میزدن و من روبروی نونا با یک فنجان قهوه جلوی اون کنار نشسته بودم. فقط همون قسمت کوچیک از حرف های جیانا رو شنیدم قبل از اینکه سروصدای خانوادهام بقیه صداها رو بپوشونه.
سرم رو تکون دادم، کمی بیحوصله بودم، ولی بیشتر نگران. حرفهای اسکار پرس که قبلاً توی گوشم گفته بود، توی دلم سنگینی میکرد. دوباره من رو کشید کنار و گفت لبخند بزن، که این باعث میشه زیباییام بیشتر بشه__ هرچی که اون معنیو میداد. من اسپانیایی صحبت نمیکردم و هیچوقت هم نمیخواستم. این زبان زیبا از دهنش خیلی خشن و تهاجمی به نظر میرسید.
بدم میومد وقتی کسی بهم میگفت لبخند بزن، انگار لبخند من مال اونهاست و نه برای خودم.
هرگز توضیح نداد چرا از این که من فرار کردم و با یک مرد خوابیدم ناراحت میشه، ولی فقط یک دلیل میتونستم بفهمم: فکر میکرد که قراره با من ازدواج کنه. تصورش سخت بود که پاپا با این موضوع موافقت کنه چون اسکار حتی ایتالیایی هم نبود، ولی چرا باید کنار اون توی موقع شام مینشستم وقتی هیچوقت قبلش این کار رو نکرده بودم؟.
نونا:" تو نا راحتی؟"
نگاهم از خشخش های روی میز چوبی به چشمهای قهوهای نونا رفت. سرم رو تکون دادم.
الینا:" نه، ناراحتی ندارم."
هرگز نمیخواستم بذارم مردی مثل اسکار پرس خوشحالیام رو بگیره.
نونا:" تو دورغگوی خوبی نیستی، عزیز دلم."
جواب ندادم، نمیدونستم چی بگم.
نونا:" کوچکترین مشکلات برای جوانها خیلی بزرگ به نظر میرسه من هم مثل تو نگران بودم، میدونی؟ میدونی چه چیزی برام آورد؟ هیچی. وقتت رو روی چیزهایی که نمیتونی تغیرش بدی هدر نکن."
[ادمین پخت پزمیکنه]
بلند شد و دستش رو روی میز گذاشت.
نونا:" دارم میرم بخوابم"
الینا:" شب بخیر نونا."
ایستاد و به من نگاه کرد.
نونا:"میدونی وقتی ناراحتی باید چهکار کنی؟"
نمیخواستم باهاش بحث کنم که نراحتی ندارم، پس یک ابروم رو بالا بردم.
الینا:" چی؟"
نونا:" یه چیز هیجانانگیز"
الینا:" مثل چی؟"
نونا:" نمیدونم. شاید سیگار کشیدن با مردهای جوان خوشتیپ."
اوه. لبخندم به لبم اومد. فقط اون بود که نیکولاس رو به عنوان یک مرد جوان میدید.
نونا:" شب بخیر" نونا چشمک زد.
[بعد از شام]
شعله شمع میرقصید، یادآور لبخندهای دروغین توی نور نارنجی و جذاب. پردههای نازک درباد تابستانی میلرزید و یک لامپ نور ملایمی به دیوار کتابخانه میتابوند. صدای فرانک سیناترا به آرامی از زیر در کتابخانه میومد، انگار یادآوری از شبی مشابه نیم قرن پیش.
من روی یک صندیلی کنار شومینه نشسته بودم و پاهام رو به سمت خودم جمع کرده بودم، کتابی روی دسته صندلی بود. ببشتر از دوصفحه نخونده بودم که تسلیم شدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و به شمعی که اتاق رو بابوی اسطوخودوس پرکرده بود، خیره شدم.
کفشام روی زمین فراموش شده بودن و پاپیونهای سفیدی روی فرش قرمز شرقی باز شده بودن.
هرچه زودتر از آشپزخانه فرار کرده بودم، صحبت های مامان درباره عروسی مثل صدایی آزار دهنده بود که هر لحظه بلندتر میشد تا جایی که به سکوت نیاز داشتم. دیگه حتی درباره اسکار پرس هم نبود. موضوع، کلمات نگفته و آینده نامشخص بود.
مثل پوسته نارگیل، سوییت ابیلی من رو از دنیا محافظت میکرد. این پوسته بدون ابزار های قوی شکسته نمیشد. پایین آوردن این مانع، بخشی از من رو نمایان میکرد که خیلیها ندیده بودن__من احساسی. من آسیب پذیر.
نمیدونم چرا اجازه داده نیکولاس روشو این طرفم رو ببینه. شاید چون بیتفاوتیاش باعث میشد باور کنم نمیخواد من رو بشکنه.
[ادامه دارد]
شرایط: لایک و کامنت بالای ۲۰تا
بازنشر بالای ۸ تا:))
حالم اوکی نبود شرمنده دیر شد🥹♥️
- ۱۵.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط