دوستیاجباری

#دوستی_اجباری
#پارت_۱۵
( نامجون ) : حق با تو عه . نظرت چیه همینجا خلاصت کنم هوم ؟

تهیونگ ترسید . خواست فرار کنه ولی انرژی راه رفتن نداشت . نامجون تهیونگ رو محکم گرفت و گفت ...

( نامجون ) : سه سال پیش اولین سالی بود که به مدرسه اومدم . هیچکس آدم حسابم نمیکرد . جونگکوک ازم متنفر بود چون باهوش بودم و با همه خوب بودم . ولی یه نقطه ضعف داشتم ... ضعیف بودم . یه روز چند تا قلدر من و دو تا از معلما رو پشت مدرسه گیر انداختن . سه تا از قلدرا اون دو تا معلمو کشتن . واقعا روانی بودن . رو زمین افتاده بودم و خیلی ترسیده بودم . پسره گفت : " هه معلم کیم دیگه کارت تمومه " و نیشخند زد . یهو یکی از پشتت گفت : " فک نمیکنم ." و به محض اینکه پسره برگشت سمتش یه مشت حوالش کرد . جونگکوک بود . یونگی هم باهاش بود و اون دو تا قلدر رو زدن . اون زمان کوک یه دوست داشت که اسمش جونگهون بود . جونگهون یکی از قلدرا رو با همین طنابا کشت . طناب رو تا ته تو دهن قلدره کرد و بعد از ۶ ساعت مرد .

( تهیونگ ) : خب ؟

( نامجون ) : من اون زمان میترسیدم یه روز جونگهون اینشکلی بکشتم ؛ اخه کک به خاطر من اونو از گروهشون بیرون کرد . و جونگهونم قسم خورد که یروزی ازش انتقام میگیره .

بعد کمی مکث کرد .

( نامجون ) : مطمئنم جونگکوک تو رو گروگان گرفته ؛ ولی اون هر چقدرم بد باشه ... آدم کش نیست . بهم اعتماد کن .

( تهیونگ ) : چرا جین هیونگ از شما متنفره ؟

( نامجون ) : نمیخواد بهم بگی شما . راحت باش . خب من قبلش با جین دوست بودم . ولی کوک گفت که اگه میخوام باهاشون دوست شم و تو گروهشون باشم باید جینو ول کنم . منم اون زمان چون ضعیف بودم به یه محافظ نیاز داشتم و اون جونگکوک بود . پس قبول کردم و جونگکوکو به جین ترجیح دادم . کاملا غیر منتظره جینو اذیت کردم برا همین ازم متنفره .

نامجون یاد خاطرات خوبش با جین افتاد . لبخند تلخی زد . انگار دلش برای جین تنگ شده بود . تهیونگ اینجور لبخندا رو خوب میشناخت .

خودشم باورش نمیشد ولی نامجون رو در آغوش گرفته بود . نامجون تعجب کرده بود .

( تهیونگ ) : وقتایی که ناراحتم یا حالم خوب نیست ... جین هیونگ بغلم میکنه . وقتی یکی بغلم میکنه آروم میشم .

تهیونگ نامجونو محکم تر بغل کرد و ادامه داد .

( تهیونگ ) : همه لایق شانس دوباره هستن . اگه خودت بخوای میتونی زندگیتو عوض کنی . جین هیونگ مهربونه ؛ قطعا درکت میکنه .

نامجونم ، تهیونگ رو بغل کرد و گفت ....

( نامجون ) : ازت ممنونم .

End part 💥
اینم پارت بعدی ..
دیدگاه ها (۲۳)

بچه ها یه رمان دیگه دارم مینویسم البته راجع به بی تی اس نیست...

#دوستی_اجباری #پارت_۱۴جونگکوک برای تهیونگ نقشه ریخته بود . ز...

بقیه کسایی که فیک مینویسن به محظ اینکه دو روز پارت نمیزلرن ک...

جونگ کوکیییی

من معشوقه بودم و اون عاشق ولی داستان جایی سخت شد که اونم ولم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط