دوپارتی
#دوپارتی
#پارت_اول
#درخواستی
#استریکیدز
#هیونجین
دو پارتی از هیونجین میخام اینکه دوستات ترکت کردن و داری تو اتاق گریه میکنی و هیون از بیرون میرسه و وضعیتتو میبینه
پیجت هم عالیهههه😭💘🎀
تو هیونجین دوسالی بود که با هم آشنا شده بودید و به تازگی ازدواج کرده بودید حتی خودتم باورت نمیشد که با هوانگ هیونجین عضو استریکیدز وارد رابطه بشی و واقعا عاشقش بودی
هرچند مانع های زیادی سر راهتون قرار گرفته بود اول از همه موقعیت شغلی هیونجین و کمپانی و....خانواد هاتون
اما بیشتر از همه این دوستات بودن که مانع شده بودن و تو اول فکر میکردی که شاید واقعا نگران هستن چون زندگی مشترک با یک آیدل سخت بود و باید همچی رو در نظر میگرفتی ولی هیچ وقت اون حسادت توی چشم هاشون رو ندیده بودی و از سادگی تمام دوست هاتو برای شام دعوت کرده بودی تا بیان پیشتون و همون شب هم چان به هیونجین زنگ زد تا برای ظبط جدید بیاد خیلی ناراحت شده بودی اما خوب اینم خوب بود یه جشن دخترانه برای اولین بار توی خونه خودت میگرفتی
همچی رو اماده کرده بودی یه میز بزرگ چیده بودی و نوشیدنیهای درجه یک هیونجین رو کش رفته بودی و با ذوق منتظر بودی که صدای در خونه امد سمت در رفتی و باز کردی تو خوشحال لبخند میزدی اما اونا فقط ....
با یه لبخند محو وارد شدن...
چند دقیقه گذشته بود تو مدام خوشحال پذیرایی میکردی و میخندیدی اما اونا ساکت و بی ذوق نشسته بودن که نگاهت رو با شک بینشون چرخوندی و با یکم نگرانی گفتی
"بچه ها چیزی شده ؟اتفاقی افتاده؟"
مارگارت که چند سال بودباهات دوست بود نفس عمیقی کشید و قاطعانه گفت
"ا.ت ما میخواییم در باره یک موضوع مهم باهات صحبت کنیم و بعد دیگه بیا هیچ وقت هم دیگه رو نبینیم"
#پارت_اول
#درخواستی
#استریکیدز
#هیونجین
دو پارتی از هیونجین میخام اینکه دوستات ترکت کردن و داری تو اتاق گریه میکنی و هیون از بیرون میرسه و وضعیتتو میبینه
پیجت هم عالیهههه😭💘🎀
تو هیونجین دوسالی بود که با هم آشنا شده بودید و به تازگی ازدواج کرده بودید حتی خودتم باورت نمیشد که با هوانگ هیونجین عضو استریکیدز وارد رابطه بشی و واقعا عاشقش بودی
هرچند مانع های زیادی سر راهتون قرار گرفته بود اول از همه موقعیت شغلی هیونجین و کمپانی و....خانواد هاتون
اما بیشتر از همه این دوستات بودن که مانع شده بودن و تو اول فکر میکردی که شاید واقعا نگران هستن چون زندگی مشترک با یک آیدل سخت بود و باید همچی رو در نظر میگرفتی ولی هیچ وقت اون حسادت توی چشم هاشون رو ندیده بودی و از سادگی تمام دوست هاتو برای شام دعوت کرده بودی تا بیان پیشتون و همون شب هم چان به هیونجین زنگ زد تا برای ظبط جدید بیاد خیلی ناراحت شده بودی اما خوب اینم خوب بود یه جشن دخترانه برای اولین بار توی خونه خودت میگرفتی
همچی رو اماده کرده بودی یه میز بزرگ چیده بودی و نوشیدنیهای درجه یک هیونجین رو کش رفته بودی و با ذوق منتظر بودی که صدای در خونه امد سمت در رفتی و باز کردی تو خوشحال لبخند میزدی اما اونا فقط ....
با یه لبخند محو وارد شدن...
چند دقیقه گذشته بود تو مدام خوشحال پذیرایی میکردی و میخندیدی اما اونا ساکت و بی ذوق نشسته بودن که نگاهت رو با شک بینشون چرخوندی و با یکم نگرانی گفتی
"بچه ها چیزی شده ؟اتفاقی افتاده؟"
مارگارت که چند سال بودباهات دوست بود نفس عمیقی کشید و قاطعانه گفت
"ا.ت ما میخواییم در باره یک موضوع مهم باهات صحبت کنیم و بعد دیگه بیا هیچ وقت هم دیگه رو نبینیم"
- ۲۶.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط