یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.

یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.
تا وقتی که یه روز، یه رفتار، یه اتفاق یا حتی یه مکالمه باعث می‌شه بالاخره چیزی رو ببینی که مدت‌ها از دیدنش فرار می‌کردی.

اون لحظه دردناکه؛ چون فقط با حقیقت روبه‌رو نمی‌شی، با تمام چیزهایی که توی ذهنت ساخته بودی هم خداحافظی می‌کنی.

اما شاید پذیرفتن همین حقیقت، شروعِ رها شدنه؛
اینکه دیگه دلتنگی رو با دلیلِ برگشتن اشتباه نگیری.
دیدگاه ها (۳)

بعضی وقتا خسته نمی‌شی… فقط خالی می‌شی،نه اشکی می‌مونه، نه حر...

BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونهنامجون:همین که وارد می‌ش...

#عشق_در_صدف #نئوهو #مانکی #هو_مینگ_هائو کامنت ها بعد از دیدن...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

پارت ۱۸ 🖤صبح روز بعد، جیمین اصرار داشت دانشگاه نرم، اما من ق...

قرار نیست همیشه قوی باشی.قرار نیست هر بار که زمین خوردی، بلن...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط