"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت چهارم– ویو گهنا
قشنگ معلوم بود جزو بیتیاسه، ولی نمیدونستم کیه... اوفففف، مغزم داشت منفجر میشد از کنجکاوی. ازم تشکر کرد و رفت سمت صندوق تا حساب کنه، ولی خب... من خیلی خیلی فضولم، نمیتونستم همینجوری ولش کنم. باید میفهمیدم کیه.
آرومآروم دنبالش راه افتادم، سعی میکردم خیلی تابلو نباشم. یه لحظه دیدم پیچید تو یه کوچهی باریک. منم بدون فکر پریدم دنبالش تو کوچه.
ولی... کوچه بنبست بود. و اونجا نبود. اههههه گمش کردم!
وایسا ببینم... شاید همین دور و وراست. بیشتر رفتم تو کوچه، داشتم اطرافو نگاه میکردم که یهدفعه... یکی دستمو گرفت و محکم کوبیدم به دیوار.
«آخ...» یه نالهی کوتاه ازم دراومد.
خیلی بهم نزدیک بود. یکی از مچم گرفته بود، محکم. تو چشام زل زده بود، فاصلهمون خیلی کم بود.
گفت: «چرا داشتی دنبالم میکردی؟»
چشام گرد شد. اون صدا... وای خدا، اون صدای یونگی بود!
گفتم: «من... م... من...»
گفت: «نمیخواد توضیح بدی.»
کمکم ازم فاصله گرفت، آروم عقب رفت، دستشو کرد تو جیبش و بدون هیچ حرفی رفت.
من همونجوری به دیوار چسبیده بودم، خشکم زده بود. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. بعد سریع راه افتادم سمت کافه، چون وسایلامو اونجا گذاشته بودم.
رفتم، گرفتمشون، و برگشتم خونه.
ولی ذهنم هنوز همونجا بود... تو اون کوچهی بنبست، با اون نگاه، با اون صدا... یونگی....
قسمت چهارم– ویو گهنا
قشنگ معلوم بود جزو بیتیاسه، ولی نمیدونستم کیه... اوفففف، مغزم داشت منفجر میشد از کنجکاوی. ازم تشکر کرد و رفت سمت صندوق تا حساب کنه، ولی خب... من خیلی خیلی فضولم، نمیتونستم همینجوری ولش کنم. باید میفهمیدم کیه.
آرومآروم دنبالش راه افتادم، سعی میکردم خیلی تابلو نباشم. یه لحظه دیدم پیچید تو یه کوچهی باریک. منم بدون فکر پریدم دنبالش تو کوچه.
ولی... کوچه بنبست بود. و اونجا نبود. اههههه گمش کردم!
وایسا ببینم... شاید همین دور و وراست. بیشتر رفتم تو کوچه، داشتم اطرافو نگاه میکردم که یهدفعه... یکی دستمو گرفت و محکم کوبیدم به دیوار.
«آخ...» یه نالهی کوتاه ازم دراومد.
خیلی بهم نزدیک بود. یکی از مچم گرفته بود، محکم. تو چشام زل زده بود، فاصلهمون خیلی کم بود.
گفت: «چرا داشتی دنبالم میکردی؟»
چشام گرد شد. اون صدا... وای خدا، اون صدای یونگی بود!
گفتم: «من... م... من...»
گفت: «نمیخواد توضیح بدی.»
کمکم ازم فاصله گرفت، آروم عقب رفت، دستشو کرد تو جیبش و بدون هیچ حرفی رفت.
من همونجوری به دیوار چسبیده بودم، خشکم زده بود. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. بعد سریع راه افتادم سمت کافه، چون وسایلامو اونجا گذاشته بودم.
رفتم، گرفتمشون، و برگشتم خونه.
ولی ذهنم هنوز همونجا بود... تو اون کوچهی بنبست، با اون نگاه، با اون صدا... یونگی....
- ۳.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط