پارت۹۳

پارت۹۳
دو هفته از اون شب گذشته بود.همون شبی که ات و یونگی باهم صحبت کردن.ات کم کم اروم شد و با نبود تاتال کنار اومد و بچۀ تاتال رو هم داد به یه تازه کار که مثل خودش از سن کم اومده بود اینجا.
دو روز بعد از اون شب،برادرای ات به قلمروهای خودشون برگشتن.
و الان هم ات مشغول تمرین بود،کاری که انجام میداد تا حواسش رو پرت کنه.داشت مبارزه بدون سلاح رو تمرین میکرد‌.
یه نفر با لباسای قلمرو رینجر با عجله و اضطراب وارد محوطه قصر شد.وقتی خواست بره داخل نگهبانا نذاشتن.ات که توجهش جلب شده بود،تمرین رو متوقف کرد و رفت تا ببینه اون چرا اینجاست.
_مشکلی پیش اومده؟
+ها؟عه...نه،نه!خودم ردیفش میکنم.
_اینهمه عجله برای چیه؟
+یه نامه فوری آوردم که باید به دست فرمانده واحد شناسایی برسونم.خیلی مهمه.
_خب اقایون،چرا نمیزارید بره؟اگه انقد مهمه که با عجله اومده و براش به لرز افتاده نباید مشکوک باشه.
نگاه بلاتکلیفی به هم انداختن و اجازه ورود دادن.ات هم برگشت سر تمرین.چند دقیقه بعد،یونگی با اضطراب کنترل شده‌ش،اومد و تمرین ات رو متوقف کرد:ببین یه چیزی هست که باید حتما بیای!
_مربوط به قاصد رینجره؟
+اره.
دیدگاه ها (۰)

پارت۹۴ات فکر کرد:این بده.اصن از وخامت اوضاع که بگذریم،چراا ا...

پارت۹۴داشت لباس مخصوص جنگ میپوشید.اینبار درو هم قفل کرده بود...

حصار گل سرخقسمت بیست و یکمبا شوخی و بیشعوری تمام پریدم وسط ا...

حصار گل سرخ قسمت بیستمزانو هامو بغل گرفتم:اینجا رو دوست دارم...

تکپارتی یونگیویو اتجدیدا دارم به شباهت یونگی و گوربا پی میبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط